X
تبلیغات
مترسک و کلاغ
ساعت 22

امروز هم مثل دیروز  یکم گرفته بودم،گرفته که نه بهتره بگم تو خودم بودم فکر میکردم. بعد کلاس با جمعی از دوستان گل دانشگاه رفتیم سینما معراجی ها رو دیدیم ( بین خودمون بمونه وسط فیلم یه چند قطره ای هم یوشکی اشک ریختم تو تاریکی )

بزا برگردم یه چند روز قبل: خونه دوستم رفتم چنجشنبه تا شنبه اونجا بودم، خوب بود، یه شب نشستیم فیلم هیس رو نگاه کردیم، واقعا بعضی وقتا از مرد بودن شرمم میشه

از جمعه شب که شام خوردم چیزی نخوردم تا شنبه شب،،موقع برگشت حالم خوب نبود پیاده برگشتم که یکم قدم بزنم و فکر کنم و..  از ضعف هر چند دقیقه پام رد میکرد، اسید معده هم زد بود بالا میشد سوزشو تو گلو حس کرد، ولی من خرفت تر از این حرفام و پیاده رسوندم خونه خودمو، مثل همیشه کباب لقمه درست کردم خوردم و خوابیدم تا 10 صب فردا

امشبم که باز غیر کباب لقمه چیزی نبود واسه خوردن

در کل میگذر روزا مثل هم

الان مثل همیشه سر درد، مثل همیشه یه لیوان چای جلوم و..

الان ساعت 22:45 شد

گرچه این روزا خیلی کم خون شدم و یه سره سر دردم ولی نمیشه از چای گذشت

امروز سینما بودیم یه جمله از امام از امام صادق نوشته بود: هر کس نماز نخواد شیطان پرست است و...  جمله مصخره ای بود به نظر من، من ترجیح میدم همین شیطان پرست بمونم اگه اینطوره

قلیون رو گذاشته بودم کنار ولی الان دیگه واسم فرق نمیکنه میکشم وقتی میرم خونه دستم

خوبه خوشبختانه مشروب گرونه یکم و دم دست نیست ( حداقل واسه من ) :)

تمام امروز رو حسین پناهی گوش میکردم، به قول حسین جان کاش هیچ وقت از درخت انجیر پایین نیپمده بودم ( البته من باید بگم کاش از درخت البالو یا گلابی پایین نیومده بود :) )

نمیدونم چرا ولی دلم میخواد گریه کنم

بزا یکم شادتون کنم گرچه با حرفای بالا هم خندتتون میگیره ولی بزا از حس های خوب بگم

حس خوبه میده وقتی یه بچه رو بقل کنی و تو بغلت خوابش ببره

خیلی لذت بخشه از تشنگی از خواب پاشی و بری یه لیوان اب رو با حرص و ولع سر بکشی

خیلی لذت بخشه بعد یه روز سخت و پر کار بیای خونه بری دستشویی

یه شعار هست که همیشه با خودم میدم، هیچ چیز دستشویی خونه خود ادم نمیشه، اونم با اب گرم :)

هیچ چیز مثل حس سبکی بعد از حموم بیرون اومدن نمیشه

هیچ چیز مثل قاشق کشیدن ته هندونه نمیشه  یا اون قسمت بدون دونه ی وسط هندونه

هیچ لذتی به اون خنکی سمت صب وقتی زیر پتو هستی و برای یه لحظه پا میشی قلت میخوری نمیرسه

هیچ لذتی به این نمی رسه که بتونی یه چیز بگی و کسی رو بخندونی

ساعت 12 شد

دوستون دارم

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 0:6 نويسنده |
آشغــــال کجا بودی تو؟! :| چرا پاک کردی وبلاگتو؟ چرا بی خبر گذاشتی یه مدت منو؟! چرا ادرس نذاشتی؟

( ولی کلی خوشحال شدم دیدم نظر گذاشتی :) نگرانت شده بودم، یه ادرسی، چیزی بزار )


+ باید یه چند جلسه برم پیش مامانم باهام املا کار کنه، اشتباه زیاد مینویسم

+ این روزا بی دلیل شادم دارم سعی میکنم دوباره خودمو جمع کنم

+یه روز خوب یعنی: این که تو حیاط دانشگاه وقتی با دوستات نشستی حرف میزنی ببینی یه گربه تو حیاط دانشگاه افتاده دنبال گربه دیگه و ول کنش نیست، بعد چند دقیقه متوجه بشدی میخواد جفت گیری کنه اونم وسط حیاط دانشگاه  :دی  و ما با خنده نظاره گر نگهبان دانشگاه و یکی از مستخدمان دانشگاه که در تلاش برای جدا کردن این دو گربه که یه وقت بــــــــــــوق..اهـــــــم... ( گرچه گربه ها مرغشون یه پا داشت و فقط اندکی فرار میکردن و بعد دوباره تلاش )

خدایا این شادی ها رو از ما نگیر :دی

شکرت

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 1:24 نويسنده |
عاشق خودمو دیوونه بازیامم :) ( کسی که عاشقم نیست حداقل خودم با خودم حال میکنم )

دیشب اصلا نخوابیدم و از اون موقع بیدار بودم تا الان. انگار نه انگار 4 ساعت پیش وقتی تو اتوبوس بودم داشت سرپا خوابم میبرد و با زور خودمو بیدار نگه میداشتم. تازه از اون ایستگاهی که اتوبوس نگه میداشت من بیاید پیاده میشدم یه 20 دقیقه ای هم پیاده راه بود تا خونه. خلاصه خدا فرشته نجات منو فرستاد، پسر خالم ز زد و نزدیکای من بود در نتجیه پیاده شدم از اتوبوس  و پسر خالم رسوند منو تا خونه

الانم نمیدونم چرا دلم نمیاد بخوابم، با اینکه میدونم سرمو بزارم رفتم، دوست دارم امشبم بیدار بمونم بشه 2 شب، ولی چشمام با سوزش و سرم با درد، بهم میگن خسته ای، بخواب

با اینکه ساعت 20:15 ساندویچ خوردیم با دوستم ولی رسیدم خونه دیدم پیراشکی داشتیم ( این جور غذا ها جز اتفاق های نادره تو خونه ما ) خلاصه یه 4 تا هم پیراشکی خوردم

بعدشم که الان در خدمت شما مثل دیوونه ها نشستم و مینویسم

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 1:0 نويسنده |
روز اول دانشگاه گذشت، خوب بود از تو خونه موندن بهتر بود

مثل بیشتر وقتا سر دردم، یه یک ساعت نیمی میشه. بخاطر کم خونیم هست

امروز متوجه شدم چشمام دیگه خیلی ضعیف شده

بعضی وقتا ادم احساس میکنه واسه کسی اهمییت نداره و مهم نیست بود نبودش..

بعضی وقتا ادم خودشم نمیدونه چشه: مثل الان که فقط دلم میخواد گریه کنم ولی نمیدونم چرا..

دوستون دارم، تک تک کسایی که تو زندگیم هستن و بودن چه اونایی که اینجا رو میخونن چه اونایی که خبر ندارن

هیچ وقت هیچ کس ارزش خودشو تو زندگیه من نمی فهمه

این روزا خیلی خودمو گم کردم نمیدونم کجای دنیام چه سنی ام چه اتفاقی داره میوفته

این روزا دلم میخواد یکی پیشم بشینه از شب تا صب واسش حرف بزنم، اینقده حـــرف دارم..

خوبه حداقل اینجا هست میام یکم از حرفامو میگم و همراش چند قطره اشک میریزم و یکم سبک میشم

نمیدونم چرا چند روزی هست حوس کردم مشروب بخورم :)

در کل چه خوب چه بد مهم اینه که میگذره، پس بخند

برگرفته از رضا جان عزیزم: من حاظرم شلوارمم در بیارم تا بخندی :)

فقط بخند تو

اگه من بخوام یه شغل دوم داشته باشم تو زندگیم، دوست دارم دلقک بشم، شاید شیرین کاری خوب یاد نداشته باشم حداقل به مسخره بودن کارام میخندیدن :)

+ تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:42 نويسنده |
الان ساعت 16

نه میشه گفت خوبم نه میشه گفت نیستم

مثل بقیه روزای عید از صب که بیدار شدم بیکار پای گوشی یا پی سی

این روزا خیلی غرقم تو خودم، بی خبر از همه چی و همه جا

خوشبختانه از فردا دانشگاه، یکم سرگرمم میکنه و به قول دوستم این روزای خونوک تموم میشه

باید صبر کرد البته بایدی در کار نیست ولی راه دیگه ای هم نیست

فعلا گفتن که سعی کن زنده بمونی

حسود نیستما ولی بعضی وقتا میبینم بعضیا دورشون شلوغه و یه سره با دوستاشون بیرونن، دلم میخواد منم

بعضی وقتاخیلی دلم میخواست زمان بر میگشت عقب و استفاده بهتری میکردم مثل: اروم تر قدم زدن تو شب تولدم

مثل گفتن کلی حرف موقع قدم زدن تو اصفهان

میدونم نباید حسرت گذشته رو بخورم

من هنوز امید دارم به اینده: 2 راه بیشتر اتفاق نمیوفته: یا یه اتفاق خوب میوفته و دوباره زنده میشم یا اینکه عمرم تموم میشه میمیرم و راحت میشم.  در هر صورت جفتش خوبه ولی مشکل اینجاست که هیچ اتفاقی نمیوفته

کم کم اتاق تاریک شده و  کیبورد رو نمیبینم: ساعت 16:40

فعلا که در تلاش برای زنده موندن

خیلی وقته نرفتم قدم زدن، مثل همیشه تنها و با هنزفری تو گوشم و اهنگ پلی، این دفعه به خودم حال میدم دعوت میکنم به پارک ملت و میرم تا اونجا

خدایا شکرت

+ تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 16:34 نويسنده |
دلم گرفته

اومدم بنویسم تا سر گرم بشم تا امشب هم بگذره

الات ساعت 10:50

سر دردم اساسی،سرم داره میترکه

مثل همیشه در حال خوردن یه نوشیدنی گرم

اهنگ عمو نوروز از شاهین پخش

خواهرم و دامادمون فردا میرن دلم هنوز نرفتن تنگ شد واسشون

چشمام اماده باریدن هستن، تار میبینم

خیلی بده نمیتونم با خیال راحت اشک بریزم، مجبورم هنوز نیومده پایی پاک کنم و هر از گاهی سرک بکشم بابا یا مامان نیاین

این روزا فقط،سعی میکنم بخوابم تا زمان زودتر بگذره

یه اهنگ بیکلام گذاشتم

این روزا فقط سرمو الکی گرم میکنم تا فراموش کنم اتفاق های اطراف رو

این روزا زیادی تو خودمم و حال و حوصله هیچی ندارم واسه همین فک کن خیلی ها دلخور باشن ازم

لذتی که اشک ریختن داره هیچ چی نداره

چند روز پیش بعد مدت ها رفتم ناهار خونه داداشم، بعد ناهار دراز کشیدم تی وی میدیدم، راجب خیابون های اصفهان صحبت میکرد یه دفعه رفتم تو خود و دلم گرفت، سرمو بردم زیر پتو و یکمی اشک ریختم

اشغال کدوم گوری هستی :(


+ تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 15:55 نويسنده |
نمیدونم چرا زندگی اینجوریه

نمیدونم به چی باید دلمو خوش کنم

نمیدونم انگیزم از زندگی چیه این روزا

فقط میدونم باید زنده باشم

هنوز یکم گیج میزنم

این روزا نه چیزی واسه بدست اوردن دارم نه چیز واسه از دست دادن

ولی مهم اینه ارزوم بر اورده شد بیشترش

من ادامه میدم،

من به این راحتی بیخیال نمیشم زندگی

ادامه میدم، فقط بی انگیزه تر از قبل، بیخیال تر از قبل، بی احساس تر از قبل، و دیوونه تر از قبل

خدا یه روزی میرسه دستمو میزنم به شونت میگم حال کردی صبرو

+ بعضی وقتا بعضیا کاری میکنن که فک میکنن خوبه ولی در واقع گند دارن میزنن

+ بعضی وقتا بعضیا فک میکنن نبودشون بهتره در حالی که گند میزنن به زندگیت با نبودنشون

+ بعضی وقتا نشستی یه گوشه و تو خودتی،اون وقت دختر بچه پسر خالت که شاید هر چند ماه یه بار میبینیش می دوه میاد بوست میکنه و می شینه بغلت و باعث فراموشی همه چی میشه و حالتو عوض میکنه

+ بعضی وقتا همه چی با یه اتفاق عوض میشه

+بعضی وقتا ادم کسی رو پیدا نمیکنه اس بده

+بعضی وقتا بی دلیل باید زندگی کرد و خندید

+ نتم هنوز قطع


+ تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 12:17 نويسنده |
نمیدونم چی بگم، یا بهتره بگم نمیدونم از کجا بگم

ولی تنها امید این روز هام از بین رفت

امسال عید برای یه ارزو داشتم بعد مدت ها، ولی یادم رفت که نمیتونم واسه خودم ارزویی بکنم، در نتیجه بخش اصلی ارزوم بر اورده شد فقط بدون او قسمتی که من توش بودم

بعضی شبا تو زندگی هست که یه تلنگری به ادم میزنه و فاعث میشه به خیلی چیزا پی ببره

از دیشب تا الان کف اتاقم دراز کشیدم، وقتی خوابیدم هیچ انگیزه ای واسه بیدار شدن نداشتم

الان ساعت 4:30 ظهر: نتونستم از این بیشتر به خواب بزنم خودمو

تو سه روز گذشته فقط یه وعده نیمرو خوردم، ولی الان دیگه اصلا احساس گشنگی نمیکنم

این دفعه گرمایی اشک رو روی گونم حس میکنم

بعضی وقتا باید نقش بازی کرد، باید نشون داد خوبی و هیچ اتفاقی نیوفتاده، در حالی که...

بعضی اتفاق ها تو زندگی هست باورش سخته، ادم فک میکنه همش یه شوخیه، ولی وقتی میبینه شوخی نیست، نمیدونه بخنده یا گریه کنه واسه همین یه مدت عمیقا میره تو خودش

بعدی گریه های طولانی اینه که بینی ادم بند میاد، اون وقت ادم نمیدونه نفس نکشه یا هق هق شو کنترل کنه

وقتیم گریش تموم میشه همه چی سر جای خودشه و هیچ چی تغییر نکرده

هر از چند گاهی یه نفس عمیق میکشه

یه حس سرگیجه بهش دست میده که معمولا بخاطر اینه که فشارش میوفته

یکمم رفتارش شبیه دیوونه ها میشه، پا میشه چند دور تو خونه میزنه و میاد سر جاش میشینه

بعضی وقتا، مثل الان، ادم دلش تنوع میخواد از این زندگی کوفتی، در نتیجه پوست پرتقال خشک شده ای که تو بشقاب پیشش رو میخوره

یکم تلخه و احساس حالت تهوع دست میده ولی از این زندگی بهتره مزه اش

خدایا چاکرتم، نمیشه از ما بکشی بیرون؟!

اخه چرا! من سعی کردم همیشه مهربون باشم، سعی کردم حتی فکرمو کنترل کنم، سعی کردم به همه کمک کنم، اخه دیگه چرا، یعنی این قد گناه کارم

خدایا امیدوارم حکمتی داشته باشه، چون غیر اون نمیتونم جور دیگه سر خودمو گول بزنم و قانع کنم

+ تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 11:26 نويسنده |
الان ساعت 1 شب، تو اتاق تاریک رو تخت دراز کشیدم با گوشی تایپ میکنم و هنزفری تو گوشم اهنگ اعتراف خواجه امیری گوش میدم

مثل سال های پیش دلم بدجوری گرفته، هر سال نزدیک عید یاد تمام خاطرات و کارای که تو سالی که داره تموم میشه میوفتم و گریه میکنم

الان حس میکنم خنکیه قطره اشک روی گونم که میاد پایین

سالی که داره میگذره از بهترین سال های عمرم بود تا اینجا، حسرت میخورم چرا بهتر استفاده نکردم

داره بارون میاد، به قول شاعر ساعت چشم هایم عجیب با ساعت ابر ها کوک است

ساعت شد 1:20

فردا عیده، ولی من هیچ حس خاصی ندارم بهش، بازم به قول شاعر عید من می تونه اون لحظه ای که تو هم به یاد من افتادی باشه

کم کم باید یه جشن شش ماهگی بگیرم واسه خودم، باید واسه خودم یه کیک بگیرم، حیف که تو جشنم تنها خودم هستم1:40


+ تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 11:18 نويسنده |
یکم گرفتم

خوب ادمه، دیگه وقتی بیکار تو خونه بمونه دلش میگیره، بعد شروع میکنه به اتفاق های بد و تلخ فکر کردن و بیشتر گرفته میشه تا اینکه یکم اشک میریزه و خوابش میبره و یه روز دیگه شروع میشه

بعضی وقتا ادم دلش میخواد گریه کنه بی دلیل

اصلا کی گفته مرد گریه نمیکنه؟! دلم میخواد ببینم و بگم ایا احساس نداری ایا ادم نیستی، واااالا

میخوام سعی کنم یکم با جذابیت و اندکی طنز بگم حرفامو شاید کسی بخاطر همین کسی وسوسشد حرفامو خوند

از جمله اتفاق های خوب امروز این بود که تو شهری قبول شدم.

صب ساعت هفت اموزشگاه بودم  و تا ساعت 11:30 در حال سگ لرز زدن در کوچه تا نوبت ما شود

وقتی گفت پیاده شو با خودم گفتم حتما رد شدم تا وقتی با چشمانم دیدم نوشت قبول و مهر امضا کرد و گفت برو اموزشگاه، در راه اموزشگاه اصلا خوشحال نبودم چون حتی به چشمای خویش نیز شک کردم که نوشته قبول و اما کرده تا اینکه این موضوع برام حل شد و من واقعا قبول شدم.

اولین نفر که خبر دادم مادرم بود چون وقتی پشت فرمان بودم ز زد تا بپرسد چه شد

و تا برگشت به خانه میخندیدم و باورش سخت بود واسم وقتی رسیدم خونه نمیدونتم از خوشحالی چه کنم و تنها کاری که کردم ب یک دوست خوب اس دادم که قبول شدم :)

ادم بعضی وقتا میماند چه کند، ادم بعضیوقتا میماند ایا اگر اس بدهد طرف مقابل ناراحت میشود یا نه

خیلی لذت بخشه وقتی ادم واسه چیزی وقت می زاره به نتیجه برسه کارش، مثل درست کردن لبتاپ کسی، مثل درست کردن مشکل گوشی کسی، مثل دستکاری اساسی گوشق وقتی احتمال رابی کامل هست ولی نتیجه + در میاد

در کل یکی از چیز های خوب در من اینه که به این باور رسیدم هر کاری بخوام میتونم انجام بدم و موفق میشم و تمام تلاشمو میکنم که اگر هم موفق نشدم، پیروز هستم

دوستام همیشه میگن تو بجای معماری باید ای تی میرفتی میخوندی از بس علاقه داری، و من میگم علاقم در حد رفع نیازه فقط

حرس میخورم وقتی میبینم مردم چه قد عی کیو پایینی دارن و فقط یک مسیر و راه پیش روشون نمیبینن: مثل کسی که خود را میکشد و میدود به اتوبوس برسد در حالی که با یه محاسبه ساده و فک کردن ادم متوجه میشود که تا جمعیت حجوم اورده تا بخواهند سوار شوند او با راه رفتن معمولی هم میرسد به اتوبوس

یا اینکه وقتی اتوبوس میخواهد نگه دارد نیاز نیست که قدم های درشت برداردتا به در جلو برسد بلکه میتونه میتونه از در عقبهم سوار شود

یا موقع پیاه شدن از بین اون همه جمعیت ایستاده در قسمت جلو اتوبوس میگذرد تا پیاد شود و این رو درک نمیکنه که در عقب خلوت هست میتواند راحت از عقب پیاده شود

چند وقت پیش که از دانشگاه پیاده میومدم خونه میشد از رنگ سبز و سفید جدول تشخیص داد کسی که رنگ سبز رو زده خوش سلیقه یا با مسئولیت تر یا شاید تازه شروع به کار کرده و با حوسله رنگ زده در حالی که کسی رنگ سفید زده بی مسئولیت تر یا اعصبانی یا خسته تر یا بی حوسله یل ب سلیقه بوده

البته بزار یکم زاویه نگاهمو تغییر بدم: این احتمال داره که رنگ سفیدی که استفاده میکرده رقیق تر بوده و باعث شرش رنگ میشده یا چردکه ( چدکه نمیدونم املاشو دقیق ) که استفاده میکرده فرسوده بوده و تواناییجذب رنگ بین بین قلموش کم بوده و باعث شرش میشده ( که در این صورت بر میگرده به مسئولش )

یه چیز دیگه هم که مبینم عذاب میکشم این ادم هایی که لب چهاراه یا اول خیابان منتظر تاکسی میمونن، و از اونجا که بعضی رانندگان بدتر از خودشان، صاف لب چهاراه ترمز میزنن و ترافیک میکنن ( از نگاه دیگه هم میشه بهشون حق داد که تو وضع جامعه واسه یه مسافر هر کاری کنن و هر جا بایستند )

و از دیگر مورد هایی که بنده رو عذاب میده این ادمایی که رو خط عابر نگه میدارن، باور کن خیلی تو زمان رسیدن تاثیر نمیزاره همون 1.5 متر یا 2 متر . هزینه اصطحلاک ترمز هم که در هر صورت یکی هست

نوشتم که شاید فرجی شد

و در کل نوشتم که فکرم مشغول باشه و دلم نگیره و موثر بود

+ساناز خبری نشد ازت ها!! وبلاگت هم که پاک کردی

اقا اگه کسی میخونه اینجا رو یه حاظر بزنه دلم خوش باشه :)

وبلاگ دوستان سر میزنم ولی نظر نمیزارم من

چه قد حرف دارم هنوز، دوست دارم یکی کنارم باشه تا براش بگم

یه سه ساعتی از وقتمو پر کرد نوشتن اینا

خدایا شکرت

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 21:53 نويسنده |