:(


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 2:40 نويسنده |
بعضی وقتا تو خونه بیکار و حوصلت سر رفتع نمیدونی چی کار کنی واسه سرگرمی میری یه چای واسه خودت میریزی و چند دقیقه ای وقتتو با چای خوردن میگذرونی، تا به خودت میای میبینی چای تموم شده و دوباره یه چای دیگه...

بعضی وقتا صبح با یه اتفاق تلخ شروع میشه ، اتفاقی که دلتو به لرزه میندازه اتفاقی که باعث میشه احساس شرم کنی از خودت

بعضی وقتا همه چی عوض میشه

بعضی وقتا صبر ادم تموم میشه

بعضی وقتا میفهمی کسی که احساس میکردی ادم بی اخساسیه دل خیلی نازکی داره

بعضی وقتا باید نوشت تا سبک شد

+ناشناس غریب یه ادرس یه نشونه ای بزار تا تونم جوابتو بدم اخه

+قبلا وقتی اس میومد واسم دلهره داشتم که کیه، الان وقتی اس میاد کنجکاوم ببینم کی یادی ازم کرده یا بهتره بگم کی کارش گیر کرده( البته اگه بیاد که نمیاد )

+دلم میخواد یکی باشه از صبح تا شب حرف بزنیم

+خدایا خودت هواشونو داشته باش خواهشا نزار ذوباره اتفاق بیوفته

+دلم یه اتفاق خوب میخواد تو این شرایط

+وقتی میام میبینم نظر دارم خوشحال میشم

....

+ تاريخ شنبه دهم آبان 1393ساعت 0:34 نويسنده |
دلم میخواد حرف بزنم اما حالشو ندارم، ترجیح میدم به مانیتور خیره بشم و تو ذهنم مرور کنم

شاید اخر شب نوشتم...

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 21:5 نويسنده |
از صبح که بیدار شدم تو فکرم، خدایا اخه این چه خوابی بود دیدم، همیشه تو زندگی اتفاق های بد به بدترین شکل واسم افتاد، نه اینکه لحظه ای اتفاق بیوفته، جوری که همیشه جلو چشمم باشه و تازه بشه واسم. چرا از چیزی که میترسیدم رو خوابشو ببینم اخه، اتفاقی که دارم تلاش میکنم در صورت اتفاق افتادن بتونم تحملش کنم، چرا باید وقتی دو دفعه از خواب میپرم و دوباره میخوابم ادامه ی خوابمو ببینم. چه قد بد بود، وقتی دیدم که همه با هم هستن و تنها موندی، وقتی قریبه میشی واسه همه.وقتی دلت شکسته از همه و نمیدونی دیگه کجا بری، با قدم های تند از شلوغی میای بیرون و میری سمت کوه

گرچه خواب بود اینا ولی از خواب پا شدی میبینی واقعا گریه کردی و سرما داری خوردی از سرما، وقتی پا میشی ته دلت واقعا خالیه

+چند وقته به این فکر میکنم اگه میخواستم خود کوشی کنم چه کار میکردم، و به این نتیجه رسیدم دوست داشتم از جای بلند بپرم، چون دوست دارم بدونم اون لحطه که رو هوام چه چیزا و چه کسایی میان تو ذهنم..

+چه قد سخته ناشناخته موندن وقتی که حتی کسی ندونه چی دوست داری

+کاش میتونستم تمام حرفامو بگم

+چه قد بده وقتی تا کارشون گره نخوره ازت خبر نگیرن

+اره قریبه

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 15:21 نويسنده |
دلم یکم گرفته، نمیدونم واقعا دارم مسیرو درست میرم یا نه، فقط میدونم باید رفت. نمیدونم کار های کوچیکی که میکنم کافیه واسه شروع یا فقط دارم سر خودمو گرم میکنم که راه افتادم

شاید چون دلم گرفته دارم منفی بافی میکنم.

احساس میکنم یکی درونمه، یه صدای درونی که منطقی تر از خودمه و تشویقم میکنه برم جلو، خیلی دوسش دارم، الانم منتظره تا من حرفامو بگم ( دیوونه هم خودتونید :) )

+یکی از اخلاقای خوبم اینه که همیشه پایم: مهم نیست دیگه وقتی از 11 شب تا 2 شب سالن والبال بازی کنی و خسته باشی وقتی عرفان میگه میای حرم بگی اره و 3:30 صبح بری حرم و موقع برگشت هم یه حلیم بزنیم

+یه ادرس بزار غریبه

+افرین یونس میتونی ادامه بدیش، کم نیار

ممنون که همیشه هوامو داشتی، شکرت

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 0:11 نويسنده |
دلم تنگ شده بود واسه نوشتن اینجا،در نتیجه یه چای ریختم و اومدم بنویسم، نوشتن اینجا بهم ارامش میده مثل اینکه یه گوشه دنج نشسته باشی اعتراف کنی و حرف بزنی و مطمعنی که صداتو یکی میشنوه و درکت میکنه ولی نمیتونه چیزی بگه

 با دوساتی گلم رفتیم روستا خیلی خوش گذشت، جز بهترین روز های عمرم بود

بعضیا بودنشون حس خوب میده به ادم و ادم دلش نمیخواد هیچ وقت از دست بده شون

+حس خوبیه وقتی احساس میکنی روزت داره الکی میگذره ولی یه دوست میاد و کلی حرف میزنی و این حست میره

+کلا این ترم 2 روز رفتم دانشگاه، خیلی بیخیالم

+واسه لذت بردن از زندگی فقط باید دیوونه بود

+خیلی تنبل شدم در تلاش برای عوض شدنم

+دقیقا وقتی که از همه چی نا امید میشی اتفاق خوب میوفته یهو

+یکی از اخلاقای خوبم اینه که دروغ نمتونم بگم و یکی از اخلاق های بدم اینه که دروغ نمیگم (البته بعضی وقتا میگم یه کوچولو در حد اینکه مثلا امروز کلاس ندارم )

+حس خوبی داره وقتی وسیله خراب شده رو درست میکنی

+بار ها ثابت شده چیزی که بخوام بدست میارمو براش تمام تلاشمو میکنم

+چه قد حس اعتماد خوبه، اینکه کسی بهت اعتماد کنه، حس ارامش میده به ادم

+رو مبل نشسته بودم تی وی اهنگ ابی بود (این اخرین باره) و من هم در تلاش برای جلو گیری از ریزش، هی به فرش نگاه میکردم تا حواسم پرت بشه :)

+هوا این روزا خیلی خوبه، دوست دارم

دوستون دارم

+ تاريخ یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 1:44 نويسنده |
وقتی خونه تنها میگیری میخوابی،بیدار میشی چشمت به پنجره می افته که نزدیک غروبه، گوشیتو نگاه میکنی ساعت 6:30 و هیچ پیام و زنگی نداری، دراز کشیده به سقف نگاه میکنی با خودت میگی الان پاشم که چی؟ پاشم چه کاری بکنم؟ با خودت میگی کاش بیدار نمی شدی، سعی میکنی دوباره بخوابی اما نمیشه، بعد 50 دقیقه کلنجار رفتن با خودت میبینی تاریک شده خونه پا میشی برق روشن میکنی، نمیدونی بعدش باید چی کار کنی، از رو عادت میری سمت دست شویی، بعد میای بیرون مثل همیشه دلت میخواد یه چیزی بخوری نگاه میکنی یخچال رو چیزی نیست، مثل همیشه چای دم میکنی، میشینی رو صندلی تو اشپزخونه تا دم بکشه، دم که کشید یه لیوان چای واسه خودت میریزی و ناخوداگاه میری سمت اتاق و پشت کامپیوتر میشی، میبینی خونه سوت و کوره، یه اهنگ میزاری، دلت میخواد حرفاتو به کسی بگی، دوست داری حرف بزنی، یکم که فکر میکنی میبینی کسی اطرافت نیست، میای داخل وبلاگت و شروع میکنی به نوشتن و مشغول چای خوردن میشی، وقتی اخر نوشته هات میرسه متوجه تلخی چای تو دهنت میشی، میری یه چای دیگه میریزی و میای دوباره میشینی پای وبلاگ، متوجه میشی یک ساعته یه اهنگ داره تکرار میشه ...

+ چه قد این روزا مسخره اس

+ دلم کلی دوست میخواد

+ دلم یکم تنوع میخواد، یکم چیزای جدید، اتفاق های جدید

+ پسر خالم امروز داره نصیحتم میکنه این قد وسواس نداشته باش، میگم ندارم، میگه استعدادشو داری

+ بعضی حس ها رو نمیشه بیان کرد

+ هنوزم هر روز سر میزنم ببینم کارت اهدا عضو ارسال کردن یا نه

.

.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 21:48 نويسنده |
پری شب از جنگل برگشتم، نمیخواستم وقتی گرفته ام پست بزارم ولی صبر کردم دیدم خوب بشو نیستم

امسال مثل سال های پیش نبود، خوش نگذشت خیلی

خدا هوا مون رو داشت، مگر نه الان اینجا نبودم که بنویسم، داخل جنگل تو سراشیبی ترمز خالی کرد پیکان وانت، همه چی در عرض یه لحظه اتفاق افتاد، شاد و خوشحال در حال تمشک خوردن و شوخی کردن، 20 ثانیه بعد ماشین چپ شده و یکی کامل زیر ماشین و هر لحظه احتمال اتیش گرفتن . مصطفی پسر داییم ( 15 سالشه ) زیر ماشین بود و فقط پاهاش بیرون بود، فکر نمیکردیم زنده مونده باشه، وقتی زور زدیم ماشینو یکم بلند کردیم دیدیم با چشم های درشت و از حدقه بیرون زده و شوکه شده وصورت پر خون به ما نگاه میکنه، در اوردیم از زیر ماشین و سری فاصله گرفتیم. خدا هواشو داشت، دقیقا قسمتی که اب باران شسته بود و یکم گود بود افتاده بود و باعث شده بود کمترضرب ببینه ( در واقع ضرب دیده بود، باید بگم شانس اورده بود له نشد ) مهره چهارم کمرش شکسته بود و نزدیک بود قطع نخا بشه( عمل کردن بهتره یکم حالش ). اگر چپ نمی کردیم ته دره بودیم

خدایا شکرت

+ سبک شدم نوشتم

+ بعضی وقتا ادم گرفته و ساکت میشینه یه گوشه و فقط دلش میخواد یکی باشه و باهاش حرف بزنه

+ یه چند وقتی هست دور شدم از خودم

+ میدونم خیلی وقته حال دوستامو نپرسیدم و سر نزدم، ولی به یادشون هستم همیشه

+ داخل جنگل بودن یعنی اینکه حتی با صابون گلنار هم شده سرتو بشوری

+ نا شناس  نمتونم اینجا بگم یه ادرس یزار

+زندگی یعنی خوردن یه هندونه داخل سایه بعد از جمع کردن لوبیا از داخل زمین تو افتاب با خستگی

+ صبحانه یعنی یه چای اتیشی با نونی که با زغال گرم کردنی و بوی اتیش ودود و خنکی صبح، داخل ایوان تو جنگل

+ یه روزی دوستامو میبرم اونجا

+ خوبم

.

.

.

+ تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 17:23 نويسنده |
+ نهایت استفاده رو کردم از دور هم بودن، خواهرمو دامادمون رفتن( دلم تنگ میشه واسشون )

+ مامان و بابا دوباره رفتن شهرستان، مثل همیشه تنهایی سر میکنم، الانم تازه نیمرو خوردم( 3:00 ) اومدم اینجا

+ بعد مدت ها یه سر با ارشیو اهنگای قدیمیم زدم گوش میدم

پنجره اتاق بازه و باد خنکی میاد، یاد کودکیام میوفتم که تو حیاط داخل پشه بند میخوابیدیم ( هنوزم میتونم خنکی ملافه ای که زیرم بود و دوست داشتم هی خودمو بهش بکشم خنک بشم یادمه )

+ چند شب پیش میخواستم برم  جایی، سر چهاراه خونه منتظر تاکسی بودم ، یه ماشین نگه داشت گفتم چهارراه ... و در همین حال احساس کردم طرفمو میشناسم وقتی گفت نه تا اونجا نمیرم از صداش دیگه کاملا  فهمیدم که مشناسمش، فهمیدم این صدایی که ارامش میده بهم رو قبلا شنیدم، یادم اومد که معلمم بوده ولی نمیدونم چه مقطعی و معلم چی، فقط میدونستم دوسش دارم، در همین چند ثانیه که همه این فکرا تو ذهنم اومد، وقتی که رفت با خودم گفتم کاش سوار میشدم حداقل نصف مسیر رو باهاش میرفتم و به صدای لذت بخشش گوش میکردم، ارزششو داشت که بخاطرش نصف مسیرو پیاده برم

+ چند وقته داشتم فک میکردم اگه یه روزی ازدواج کردم خانوم اینده ام رو چی صدا کنم به این نتیجه رسیدم  بانو  صدا کنم :) ( دیوونه هم خودتونین :D )

+ شاید چند روز دیگه برم جنگل

+ اره هستم

+ دلم میخواد چیز های جدید تجربه کنم

+ گوشیمو سیخ کردم رام دیگه نصب کردم براش بهتر شد

.

.

.

+ تاريخ جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 4:38 نويسنده |
یکم درگیرم میام مینویسم ، معذرت سر نمیزنم و خبر نمیگیرم از کسی

+هر کسی دوست داشت هستم تو وایبر و لاین

+چرا پاک کردی وبلاگتو

+گوشیم اگه درست شد ایشالا فردا شب پست میزارم

+چه قد خوبه الان مثل قبل خانوداه دور هم جمعیم

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 1:32 نويسنده |