یکم درگیرم میام مینویسم ، معذرت سر نمیزنم و خبر نمیگیرم از کسی

+هر کسی دوست داشت هستم تو وایبر و لاین

+چرا پاک کردی وبلاگتو

+گوشیم اگه درست شد ایشالا فردا شب پست میزارم

+چه قد خوبه الان مثل قبل خانوداه دور هم جمعیم

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 1:32 نويسنده |
همه چی خوب بود تا اینکه یه چیزی شنیدم و دوباره دلم لرزید، دست خودم نیست ولی باید بزارم کنار. نمیدونم حساسیت بزارم اسمشو یا حسادت

میدونم الان حالم خوب نیست و همه اش به چیزای منفی فکر میکنم، شاید مثل همیشه بتونم برم بخوابم به امید اینکه بعدش شاید درست بشه همه چی، ولی این دفعه ترجیح دادم بنویسم، گرچه من اصلا یا ندارم هنری و با کلمات زیبا حسمو بیان کنم، نمیخوام الکی هم کلاس بزارم، من همینم

دلم میخواد یه هم صحبت بود الان، میشستم از صب تا شب حرف میزدم،

بعضی وقتا ادم وقتی از دست میده چیزی رو به ارزش واقعیش پی میبره، مثل زمانی که محمد طه کوچیک بود و میشد باهاش کلی درد و دل کرد بدون اینکه به کسی چیزی بگه، ولی الان بزرگ تر شده و میتونه حرف ها رو تکرار کنه

+ می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم شاید خواب دیده ام.. خواب بوده ام.. اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست

+یکی از خصوصیات خوب یا بد من اینه که خیلی صمیمی برخورد میکنم، و طرف فک میکنه خبریه، گرچه اینطور نیست

+ نمیدونم چرا همه از فامیل بگیر تا دوستان فک میکنن من با کسی دوستم و اطرافم شلوغه

+از شغلوغی بدم میاد، واسه همین تو شبکه های اجتماعی اصلا فعال نیستم فقط میخونم مطالب بقیه رو

+یه وقتایی یه سری فکر های احمقانه میزنه به سرم

+ یه ادررس بزار

+ یه دفه به سرم زد تمام چیزایی که الان نوشتمو پاک کنم ولی با خودم گفتم چه فرقی میکنه باشه نباشه، کسی نمیخونه

+ یه زمانی فک میکردم چون دست چپ هستم ادم موفقی میشم، ولی بعدا فهمیدم چون تعداد دست چپ ها کمه میگفتن. ولی الان تازه فهمیدم ادم موفقی میشم چون میتونم و میخوام و ایمان دارم به هستی

+گفتنی ها کم نیست منو تو کم گفتیم

کامه ها عاجزن از گفتن بعضی حس ها

+ تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 15:42 نويسنده |
خیلی اتفاق ها افتاد این چند وقت که چیزی ننوشتم

بعد چند روز از مسافرت برگشتن مامان و بابا و همچنین خواهرم و داماد گلمون( خیلی دلم براشون تنگ شده بود )

تقریبا ده روزی مجردی سر کردم، تقریبا همش تو خونه بودم این مدت.

مامان 2 تا مرغ واسم ریز کرده بود تو مواد خوابونده بود، منم یاد نداشتم درست کنم خراب شد ریختم

نمیدونم چرا اخرین دلم نمیاد بخوابم، حالا این بماند که خوابم بهم ریخته حسابی. 2 روز نخوابیده بود، دوستم پیشم بود، من خوابیدم رو مبل وقتی خواب بودم دوستم رفت بیرون منم حسابی خسته و غرق خواب، دوستم یه 45 دقیقه پشت در مونده بود رفته بود پارک نشسته بود. حالا این بماند که گوشیم 30 سانت بیشتر باهام فاصله نداشت و صداش تا اخر بلند بود و چندین میس کال از دوستم که پیشت در مونده بود داشتم، خلاصه اش رو بخوام بگم اونجای دوستمو پاره شد یا بهتره بگم پاره کردم :D

+بعضی وقتا کتک خوردن خیلی لذت بخشه، در واقع بیشتر بر میگرده به اینکه از دست کی کتک میخوری

+بعضی وقتا باید بی دلیل شاد بود، خندید، بعضی وقتا میزنم به در دیوونگی

+بعضی وقتا نیاز کسی پیشت باشه، بعضی وقتا دو نفره بودن خیلی حال میده، بعضی وقتا ادم نیاز به هم صحبت داره، بعضی وقتا ادم به یک نفر پایه نیاز داره، مثل وقتی که عرفان میگه بریم بیرون و میکم بریم، بی برنامه میزنیم میریم سمت شاندیز با کلی اهنگ خاطره انگیز و کلی حرف

+بعضی اهنگ ها رو وقتی گوش میدی ناخوداگاه چشمات پر اشک میشه و خودتم دلیلشو نمیدونی،

+کم کم هوا داره روشن میشه عاشق این لحظه ام، عاشق اون نسیم خنکش، عاشق اون خروس که بعضی وقتا صداش میاد

+مینویسم اون متن ها رو فقط دنبالشم ببینم کل کتابشو پیدا میکنم تو نت

+کلی حرف دارم ولی بقیه اش بعدا

فقط اینکه دوستون دارم تک تک کسایی که تو زندگیم هستن

+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 5:45 نويسنده |
دیشب خواب های جالبی دیدم و عجب خوابم برد تا 5 بعد ظهر بدون اینکه لحظه ای بیدار بشم

پسورد اسمی که گفته بودی خوشت میاد و دوست داشتی اسمت اون باشه :)

اگه متوجه نشدی برو تو یاهو


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 19:29 نويسنده |

تولدت مبارک ساناز ، ایشالا همیشه خوب و خوش باشی، ایشالا این سال پر از اتفاق های خوب برات بیوفته ..

.

.

+ نشستم چند روز اخر رو واسه کنکور میخونم

+مامان و بابا جمعه میرن مسافرت ولی من نمیرم چون میدونم خوش نمیگذره

+جواب نظراتو میدم بعدا

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 1:25 نويسنده |
نمیدونی چه قد خوشحال شدم دیدم نظر گذاشتی، فکرک ردم فراموش کردی دیگه

مگر اینکه تو خوابت بیام بیای یه خبر بگیری

واقعا نمیدونی چه قد خوشحال شدم :)

نامرد هر چند وقت یه خبر بگیر

+ جالبه شب به یاد کسی باشی و بعد بری تو خوابش :)

+ تو فکرای بزرگم ( البته شاید واسه من بزرگ باشه )

+ میخوام دوباره سعی کنم خودمو تغییر بدم

+ کنکور نزدیک و من همچنان بیخیال

+ یه چند روزه زدم تو خط البوم جدید z bazi

+ الان مامانم داشت قر میزد سرم که پاشو از خونه برو بیرون یکم هوا بخوری، بر عکس همه ام من بجا اینکه بگن خونه جمع نمیشی تو

+ شکرت خدا

دوستون دارم

+ تاريخ شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 18:44 نويسنده |
یه دو سه روزی میشه از اصفهان برگشتم

نمیدونم بگم خوبم یا بد

کلی حرف دارم واسه گفتم ولی الان که اومدم بنویسم سرمو انداختم پایین  به میز نگاه میکنم

 چند روز که اصفهان بودم تو خونه بودم همش تقریبا قثط مگر واسه خرید خونه بیرون میرفتم

شب تو ماشین تو کوچه های اصفهان  دلم میگرفت

اصفهان سر سفره افطار بودیم نمیدونم چی شد خواهرم گفت گوشفیلو، یه دفعه رفتم تو خودم، نمیدونستم گوشفیل چیه قرار بود یکی واسم عکس بگیره عکسشو بفرسته.. یادته؟...

وقتی اصفهان بودم از یه طرف دوست داشتم زمان سری بگذره از طرف دیگه نه

یه پنج روز مامان و بابا رفتن شهرستان، مثل همیشه تنها تو خونه

یه بغضی تو گلموه و چشمام هم اماده باریدن، ولی نمیدونم چرا

بعضی وقتا میزنه به سر که داد بزنم دوستتمون دارم شما هایی که نمیدونید

بخاطر 0.06 مشروط شدم

دلم واسه خیلی چیزا و کسا تنگ شده

23 ام کنکور دارم ولی هنوز هیچی شروع نکردم

+خواجه امیری، لحظه

فقط چند لحظه کنارم بشین 
یه رویایه کوتاه تنها همین 
ته ارزوهایه من این شده 
ته ارزوهایه مارو ببین 
فقط چند لحظه کنارم بشین 
فقط چند لحظه به من گوش کن 
هر احساسی و غیره من تو جهان 
واسه چند لحظه فراموش کن 
برای همین چند لحظه ی عمر 
همه سهمه دنیامو از من بگیر 
فقط این یه رویا رو با من بساز 
همه ارزوهامو از من بگیر 
نگاه کن فقط با نگاه کردنت 
منو تو چه رویایی انداختی 
به هرچی ندارم ازت راضیم 
تو این زندگی رو برام ساختی 
به من فرصت هم زبونی بده 
به من که یه عمره بهت باختم 
واسه چند لحظه خرابش نکن 
بتی رو که یک عمر ازت ساختم 
فقط چند لحظه به من فکر کن 
نگو لحظه چی رو عوض میکنه 
همین چند لحظه برای یه عمر 
همه زندگیمو عوض میکنه

 

 
+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 3:53 نويسنده |
الان گیجم، هنگم، سردم و ساکت

مشروط شدم این ترم، در واقع بزا خلاصه کنم تموم حرفامو سرباز شدم

نمیدونم نگران کدوم یکی از چیز های اطرافم باشم، فعلا بیشتر از همه نگران پدر مادرمم

اومدم اینجا بنویسم خالی شم ولی خیره به مانیتور موندم

شاید مجبور بشم برم سر کاری

هیچ وقت نتونستم احساسمو درست بیان کنم، همین طوره که نتوستم هم صحبت خوبی برای کسی باشم..

گرچه حرفامو کسی نمیخونه ولی مینوسم سبک شم

ته دلم خالیه ی خالیه، با هر نفس کشیدن احساس میشه

معمولا وقتی اینجوری میشم میرم میخوابم تا شاید حالم بهتر شه ولی الان که تازه از خواب شب بلند شدم چه جوری بخواب بزنم خودمو

بازم حرفامو واسه کسایی نوشتم که اصلا نمیخونن

.

.

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 12:22 نويسنده |
خوبم...

دارم میگذرونم، در واقع فقط میگذرونم

اندیشه اسلامی 11  دانش خانواده 14

سه تا درس رو نرفتم سر جلسه اگه نتونم حذف پزشکی کنم معدلم میاد زیر 10 و 2تا مشروطی حساب میشه و از دانشگاه اخراج میشم

و من همچنان بیخیال امتحان فردا

2 هفته دیگه میرم اصفهان

روز های کلافه کننده ای

کلا اشتها ندارم این روزا، یا بدون سحری روزه میگیرم یا یک ساعت بعد افطار میرم چیزی میخورم

.

.

.

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 2:57 نويسنده |
نمیدونم بگم خوبم یا نه ولی سعی میکنم خوب باشم

بخاطر فراموش کردن یه چیزایی دوباره به سمت چیزی که میدونستم اعتیاد داره رفتم..

روزی حداقل 10 ساعت بازی انلاین میکنم، میدونم به جایی نمیرسم با بازی کردن ولی مهم اینه حواسمو پرت میکنه... 

الان دلم یکم پره، دلم می خواست یکی بود به قر زدنام گوش میکرد، یکی بود باهاش بحث می کردم

شرایط جسمیم یکم داره بد تر میشه این روزا: کم خونیم احساس میکنم بیش از حد شده، چند روز پیش ماهیچه پام بدجور گرفت هر کار کردم ول نکرد، بیخیالش شدم و تکیه دادم به تخت و شروع کردم به خندیدن

چشمام ضعیف تر شده، در حدی که راحت احساس میکنم

نمیدونم چه ویتامینی کم شده که کل پوست کف دستم خشکه میزنه و یه لایه برداشته میشه

الانم زانو درد دارم شدید

میدونم اینا بخاطر چیه ولی چه کار کنم من :(

یه سری از مشکلاتم نمیتونم بگم اینجا..

ترجیح میدم دستمو بزارم زیر چونه ام و به مانیتور خیره بشم تو ذهنم حرف بزنم با خودم..

خوبم...

.

.

.

+ تاريخ دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 23:14 نويسنده |