دل نوشته های یک دلقک

4

تقریبا میشه گفت خودم این روزا

فقط بعضی وقتا دلم تنهایی میخواد یه جای ساکت

امشب چنگ انداختم به اهنگ های قدیمی که گوش میکردم میدوسنتم گوش کنم یکم دلم میگیره، ولی دنبال یه تیکه از خودم بودم، دارم با خودم فکر میکنم قدیم چی داشتم که ادم شاد و خوشی بودم، دنبال همون دلیل تو گذشته دارم میگردم

نمیدونم چرا مثل قدیم نیستم دلم واسه اون حس های قدیم تنگ شده، رسیدن به خودم ، برنامه داشتن واسه روز های اینده، هدف های کوچیک و تلاش کردن واسش

الان حدود یه ماه میخوام بند کفشمو درست کنم هی میندازم واسه بعدا و خیلی کار های دیگه شبیه این

دلم تنگ شده واسه با انگیزه بیدار شدن از خواب، واسه روزایی که از خواب بیدار میشی تا به چیزی که میخوای برسی

دلم یه هم صحبت میخواد

کلافه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:35  توسط یونس  | 

3

داشتم به این فکر میکردم  اخرش قراره چی بشه، بهم گفت به همین الان فکر کن نه اخرش

سخته از رفتن کسی بغض گلوت رو بگیره ولی سعی کنی لبخند بزنی و بخندی تا با روی شاد خداحافظی کنی

این روزا رو دوست دارم احساس میکنم قراره اتفاق های خوب بیوفته

داره اون ارامش قدیم بهم بر میگرده

ی لحظه دقت کردم دیدم موهای بابام سفید داره میشه، احساس عذاب وجدان گرفتم

لحظه خبر توافق هسته ای از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم، انگار خودم یه موفقیت بزرگ بدست اورده بودم و حس غرور داشتم

از امروز شروع کردم به پارک رفتن و دویدن

دلم یکم دل گرمی میخواد :)

کاش میشد ادما رو از گذشته گرفت کشید بیرون و ازشون معذرت خواست

شاید زندگی همین باشه

خدایا ممنون ، با اینکه خودت میشناسی منو ولی با این حال هوامو داری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:11  توسط یونس  | 

2

خیلی از پست قبلیم میگذره و مثل قبل حس نوشتن نداشتم

یه حسی بهم میگه امسال اتفاق های خوب میوفته :)

یه شخصیت نسبتا جدیدی پیدا کردم، یه جورایی خوشم میاد ازش

ی صدای تویه ذهنمه  هی بهم امید میده و منطقی تر از خودمه، و همنین دوستای گل اطرافم که امید میدن بهم

دارم سعی میکنم احساساتمو تو خودم نریزم، دوست دارم یه کارد بزنم بخودم تا تمام احساساتمو بیان کنم و لذت ببرم و دیگه تو یه چهارچوب خاص خودمو نگه ندارم، مثلا اینکه که جدیدا  دلم میخواد برقصم و یکی بود رقص یادم میداد :) مثل شب 4شنبه سوری دور اتیش که همه میرقصیدن، مهم نیست که قشنگ باشه رقصیدنم مهم اینه لذت ببرم از خودمو و محیط

این روزا بی دلیل شاد شادم

یه جورایی میشه گفت جدیدا عاشق خودم شدم :)

ادم بی معرفتی، همیشه به یادتون هستم حتی اونایی که فکرشم نمیکنن، فقط نمیدونم چرا اینو یاد نگرفتم که خبر بگیرم، رو این موضوع دارم کار میکنم بهتر بشم، ولی همیشه به یاد کسایی که تو زندگیم هستن و بودن هستم

عیدتون مبارررک

این اهنگ فریدون فروغی رو این روزا چه قد گوش کردم:

 

کوچه شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه خیالیه

به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله ی چشام عروسِ خواب نمیاد
کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه
همه روزاش ابریه، روز آفتابیش کمه
غم تنهایی داره کوچه ی دل بدون تو
همه شعر دفترمن مال تو برای تو
بوی دستای تو داره غربت دستای من
یاد قصه های تو، مونس لحظه های من 
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله ی چشام عروسِ خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:40  توسط یونس  | 

شروع دوباره

بعضی وقتا باید از نو شروع کرد همه چی رو

مهم نیست تمام نوشته های سه سال رو پاک کردم، مهم اینه دوستایی دارم پشتم بهشون گرمه که تونستم نوشته هامو پاک کنم

ایشالا از اتفاق های خوب مینویسم این دفعه

ممنون که هستین

:)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:54  توسط یونس  |