یه ادرس بزار هر چه زودتر یا شمارتو بگو

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 21:55 نويسنده |
مثل همیشه شب امتحان بیخیال میشم ، مثل همیشه قید همه چی رو میزنم، مثل همیشه بی انگیزه خیلی راحت میگذرم

خیلی اعصابم ضعیف شده، دیگه اون ادم ساکت و صبور قبل نیستم خیلی عصبی و پرخاش گر شدم

نمیدونم اصلا چرا این ها رو میگم

یه مدتی هست مثل قبل خواب میپرم، تو خواب احساس میکنم یه چیزی یهو بهم نزدیگ میشه و وقتی میرسه بهم میپرم از خواب

+زمان در من خواهد مرد

                    و من بر زمان خواهم خفت

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 1:21 نويسنده |
نمیدونم از کجا شروع کنم به گفتن، فقط میدوونم دلم میخود بنویسم راجب روزهایی که میگذرن تا سبک بشم، گرچه میدونم نمیتونم..

این روزها خیلی احساس خستگی میکنم خیلی بی حس و حال شدم، این روزها خوابیدنم هم مثل قبل نیست مثل اینکه از چیزی فرار میکنم و به دنیای خواب پناه میبرم، چشمامو باز میکنم میبینم داخل اتاقمم و باز میخوابم، ساعت ها و ساعت ها.  خواب بدون لذت سیری

این روزها خیلی بیش از حد اعتیاد پیدا کردم به چای، حتی وقتی که نمیدونم چی کار کنم چای میخورم، حس خوبی میده چای خوردن، وقتی که بی انگیزه از خواب بیدار میشی و نمیدونمی چی میخوای و باید چه کار کنی در طول یک روز تکراری دیگه، اون وقت یه لیوان چای میریزی و انگیزت میشه صبر کردن برای یه لیوان چای تا زمان بگذره

این روز ها دیگه میل و اشتها غذا خوردن ندارم خیلی،پدر مادرم خیلی نگران سلامتیم شدن

این روزا جا شدم تو اتاقم بی خبر از اون دنیای پر هرج و مرج بیرون، بی خبر از وضع هوای بیرون

جمله ای که این روزا بارها میشنوم: چه قد دستات سرده ،و من هم مثل همیشه میگم کم خونم

ولی من امید دارم به روز های بهتر

+ با وجود همه اینا سعی میکنم همون ادم شاد باقی بمونم

+ هفته ی خسته کننده ای بود برام، هفته ای پر از بد بیاری

+ 25 اذر تولدم بود، ممنون که تبریک گفتین

+ ته دلم یکم احساس میکنم از خودم  به خاطر کاری که کردم

+ یه ادرس بذارید واسه نظرات که بتونم جواب بدم اخه

.

.

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 20:45 نويسنده |
چند روزه میام چند خط مینویسیم و میرم تو فکر، غرق در فکر و خیال میشم، وقتی به خودم میام صفحه رو میبندم و سعی میکنم بخوابم

مثل همین الان که یه ربع از نوشته بالا میگذره و تو فکر رفته بودم

نمیدونم بگم خوبم یا نه، چون خودمم نمیدونم، چون خودم هیچ حسی ندارم نسبت به حال خودم، در واقع واسم مهم نیست که میخواد خوب باشه یا نه... الان فقط میبینم...

هیچ وقت نتوستم حرفامو درست بگم، همیشه حرفی که زدم باعث گند زدن شدن، صدایی تو ذهنم میچرخه که میگه تو حتی حرف زدن هم یاد نداری.. صدایی که همیشه سعی داشتم بهش نشون بدم میتونم اما نشد

دلم واسه خیلی چیزا و خیلیا تنگ شده: واسه کوچیکای خودم اون زمان که فرق وسط میزدم اون زمانی که حسابی شاد و شر بودم

دلم واسه دوستای نتی و وبلاگیم تنگ شده ( ساناز مریم مارال نازنین رها ... ) کسایی که فراموشم کردن

دلم واسه استرس پیاده شدن از اتوبوس و اولین دیدار ، اب طالبی ، قدم زدن ،... تنگ شده

واسه درد و دل کسی شنیدن واسه اروم بودنم واسه اروم کردنم واسه استرس تلفن صحبت کردن ، واسه روزای اول دانشگاه ، واسه استرس اولین چت ، واسه با ذوق به رختخواب رفتن ، واسه از خواب پا شدن برای مدرسه، واسه رضــــــا صدا زدنم ، واسه بازی راز جنگل، واسه از شب تا صب چت کردن، واسه دو چرخه زرد......

.

.

تک تک حرفا و خاطرات تو ذهنمه، هیچ وقت نفهمیدین چه قد برام ارزش دارین و دوستون دارم

 

+اینجا مینویسم تا خالی بشم چون نه کسی هست که باهاش صحبت کنم نه کسی گوش میده، نه اینکه همیشه و هر روز اینجور ناراحتم نه مثل بقیه میخندم شوخی میکنم ولی حرفایی که کسی نیست گوش کنه اینجا واسه خودم مینویسم

+چرا وبلاگتو حذف کردی؟

+ته دلم احساس عذاب وجدان دارم

+ ببخشید بد قولی شد دیگه روم نشد بهت بگ تا اینکه دستم بیاد

+دارم کد تمرین میکنم

+درس 4 واحدی استاد گفت برم حذف کنم در واقع اگه حدف کنم یه جورایی ممکنه باید برم سربازی بعد کاردانی مگر اینکه برم دنبال امضا از...

یه مدت میرفتم سر کار فعلا به دلایلی کار تعطیل شده

+روز دانشجو مبارک

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 19:12 نويسنده |
:(


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 2:40 نويسنده |
بعضی وقتا تو خونه بیکار و حوصلت سر رفتع نمیدونی چی کار کنی واسه سرگرمی میری یه چای واسه خودت میریزی و چند دقیقه ای وقتتو با چای خوردن میگذرونی، تا به خودت میای میبینی چای تموم شده و دوباره یه چای دیگه...

بعضی وقتا صبح با یه اتفاق تلخ شروع میشه ، اتفاقی که دلتو به لرزه میندازه اتفاقی که باعث میشه احساس شرم کنی از خودت

بعضی وقتا همه چی عوض میشه

بعضی وقتا صبر ادم تموم میشه

بعضی وقتا میفهمی کسی که احساس میکردی ادم بی اخساسیه دل خیلی نازکی داره

بعضی وقتا باید نوشت تا سبک شد

+ناشناس غریب یه ادرس یه نشونه ای بزار تا تونم جوابتو بدم اخه

+قبلا وقتی اس میومد واسم دلهره داشتم که کیه، الان وقتی اس میاد کنجکاوم ببینم کی یادی ازم کرده یا بهتره بگم کی کارش گیر کرده( البته اگه بیاد که نمیاد )

+دلم میخواد یکی باشه از صبح تا شب حرف بزنیم

+خدایا خودت هواشونو داشته باش خواهشا نزار ذوباره اتفاق بیوفته

+دلم یه اتفاق خوب میخواد تو این شرایط

+وقتی میام میبینم نظر دارم خوشحال میشم

....

+ تاريخ شنبه دهم آبان 1393ساعت 0:34 نويسنده |
دلم میخواد حرف بزنم اما حالشو ندارم، ترجیح میدم به مانیتور خیره بشم و تو ذهنم مرور کنم

شاید اخر شب نوشتم...

+ تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 21:5 نويسنده |
از صبح که بیدار شدم تو فکرم، خدایا اخه این چه خوابی بود دیدم، همیشه تو زندگی اتفاق های بد به بدترین شکل واسم افتاد، نه اینکه لحظه ای اتفاق بیوفته، جوری که همیشه جلو چشمم باشه و تازه بشه واسم. چرا از چیزی که میترسیدم رو خوابشو ببینم اخه، اتفاقی که دارم تلاش میکنم در صورت اتفاق افتادن بتونم تحملش کنم، چرا باید وقتی دو دفعه از خواب میپرم و دوباره میخوابم ادامه ی خوابمو ببینم. چه قد بد بود، وقتی دیدم که همه با هم هستن و تنها موندی، وقتی قریبه میشی واسه همه.وقتی دلت شکسته از همه و نمیدونی دیگه کجا بری، با قدم های تند از شلوغی میای بیرون و میری سمت کوه

گرچه خواب بود اینا ولی از خواب پا شدی میبینی واقعا گریه کردی و سرما داری خوردی از سرما، وقتی پا میشی ته دلت واقعا خالیه

+چند وقته به این فکر میکنم اگه میخواستم خود کوشی کنم چه کار میکردم، و به این نتیجه رسیدم دوست داشتم از جای بلند بپرم، چون دوست دارم بدونم اون لحطه که رو هوام چه چیزا و چه کسایی میان تو ذهنم..

+چه قد سخته ناشناخته موندن وقتی که حتی کسی ندونه چی دوست داری

+کاش میتونستم تمام حرفامو بگم

+چه قد بده وقتی تا کارشون گره نخوره ازت خبر نگیرن

+اره قریبه

+ تاريخ جمعه دوم آبان 1393ساعت 15:21 نويسنده |
دلم یکم گرفته، نمیدونم واقعا دارم مسیرو درست میرم یا نه، فقط میدونم باید رفت. نمیدونم کار های کوچیکی که میکنم کافیه واسه شروع یا فقط دارم سر خودمو گرم میکنم که راه افتادم

شاید چون دلم گرفته دارم منفی بافی میکنم.

احساس میکنم یکی درونمه، یه صدای درونی که منطقی تر از خودمه و تشویقم میکنه برم جلو، خیلی دوسش دارم، الانم منتظره تا من حرفامو بگم ( دیوونه هم خودتونید :) )

+یکی از اخلاقای خوبم اینه که همیشه پایم: مهم نیست دیگه وقتی از 11 شب تا 2 شب سالن والبال بازی کنی و خسته باشی وقتی عرفان میگه میای حرم بگی اره و 3:30 صبح بری حرم و موقع برگشت هم یه حلیم بزنیم

+یه ادرس بزار غریبه

+افرین یونس میتونی ادامه بدیش، کم نیار

ممنون که همیشه هوامو داشتی، شکرت

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 0:11 نويسنده |
دلم تنگ شده بود واسه نوشتن اینجا،در نتیجه یه چای ریختم و اومدم بنویسم، نوشتن اینجا بهم ارامش میده مثل اینکه یه گوشه دنج نشسته باشی اعتراف کنی و حرف بزنی و مطمعنی که صداتو یکی میشنوه و درکت میکنه ولی نمیتونه چیزی بگه

 با دوساتی گلم رفتیم روستا خیلی خوش گذشت، جز بهترین روز های عمرم بود

بعضیا بودنشون حس خوب میده به ادم و ادم دلش نمیخواد هیچ وقت از دست بده شون

+حس خوبیه وقتی احساس میکنی روزت داره الکی میگذره ولی یه دوست میاد و کلی حرف میزنی و این حست میره

+کلا این ترم 2 روز رفتم دانشگاه، خیلی بیخیالم

+واسه لذت بردن از زندگی فقط باید دیوونه بود

+خیلی تنبل شدم در تلاش برای عوض شدنم

+دقیقا وقتی که از همه چی نا امید میشی اتفاق خوب میوفته یهو

+یکی از اخلاقای خوبم اینه که دروغ نمتونم بگم و یکی از اخلاق های بدم اینه که دروغ نمیگم (البته بعضی وقتا میگم یه کوچولو در حد اینکه مثلا امروز کلاس ندارم )

+حس خوبی داره وقتی وسیله خراب شده رو درست میکنی

+بار ها ثابت شده چیزی که بخوام بدست میارمو براش تمام تلاشمو میکنم

+چه قد حس اعتماد خوبه، اینکه کسی بهت اعتماد کنه، حس ارامش میده به ادم

+رو مبل نشسته بودم تی وی اهنگ ابی بود (این اخرین باره) و من هم در تلاش برای جلو گیری از ریزش، هی به فرش نگاه میکردم تا حواسم پرت بشه :)

+هوا این روزا خیلی خوبه، دوست دارم

دوستون دارم

+ تاريخ یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 1:44 نويسنده |