دلم یکم گرفته، نمیدونم واقعا دارم مسیرو درست میرم یا نه، فقط میدونم باید رفت. نمیدونم کار های کوچیکی که میکنم کافیه واسه شروع یا فقط دارم سر خودمو گرم میکنم که راه افتادم

شاید چون دلم گرفته دارم منفی بافی میکنم.

احساس میکنم یکی درونمه، یه صدای درونی که منطقی تر از خودمه و تشویقم میکنه برم جلو، خیلی دوسش دارم، الانم منتظره تا من حرفامو بگم ( دیوونه هم خودتونید :) )

+یکی از اخلاقای خوبم اینه که همیشه پایم: مهم نیست دیگه وقتی از 11 شب تا 2 شب سالن والبال بازی کنی و خسته باشی وقتی عرفان میگه میای حرم بگی اره و 3:30 صبح بری حرم و موقع برگشت هم یه حلیم بزنیم

+یه ادرس بزار غریبه

+افرین یونس میتونی ادامه بدیش، کم نیار

ممنون که همیشه هوامو داشتی، شکرت

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 0:11 نويسنده |
دلم تنگ شده بود واسه نوشتن اینجا،در نتیجه یه چای ریختم و اومدم بنویسم، نوشتن اینجا بهم ارامش میده مثل اینکه یه گوشه دنج نشسته باشی اعتراف کنی و حرف بزنی و مطمعنی که صداتو یکی میشنوه و درکت میکنه ولی نمیتونه چیزی بگه

 با دوساتی گلم رفتیم روستا خیلی خوش گذشت، جز بهترین روز های عمرم بود

بعضیا بودنشون حس خوب میده به ادم و ادم دلش نمیخواد هیچ وقت از دست بده شون

+حس خوبیه وقتی احساس میکنی روزت داره الکی میگذره ولی یه دوست میاد و کلی حرف میزنی و این حست میره

+کلا این ترم 2 روز رفتم دانشگاه، خیلی بیخیالم

+واسه لذت بردن از زندگی فقط باید دیوونه بود

+خیلی تنبل شدم در تلاش برای عوض شدنم

+دقیقا وقتی که از همه چی نا امید میشی اتفاق خوب میوفته یهو

+یکی از اخلاقای خوبم اینه که دروغ نمتونم بگم و یکی از اخلاق های بدم اینه که دروغ نمیگم (البته بعضی وقتا میگم یه کوچولو در حد اینکه مثلا امروز کلاس ندارم )

+حس خوبی داره وقتی وسیله خراب شده رو درست میکنی

+بار ها ثابت شده چیزی که بخوام بدست میارمو براش تمام تلاشمو میکنم

+چه قد حس اعتماد خوبه، اینکه کسی بهت اعتماد کنه، حس ارامش میده به ادم

+رو مبل نشسته بودم تی وی اهنگ ابی بود (این اخرین باره) و من هم در تلاش برای جلو گیری از ریزش، هی به فرش نگاه میکردم تا حواسم پرت بشه :)

+هوا این روزا خیلی خوبه، دوست دارم

دوستون دارم

+ تاريخ یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 1:44 نويسنده |
وقتی خونه تنها میگیری میخوابی،بیدار میشی چشمت به پنجره می افته که نزدیک غروبه، گوشیتو نگاه میکنی ساعت 6:30 و هیچ پیام و زنگی نداری، دراز کشیده به سقف نگاه میکنی با خودت میگی الان پاشم که چی؟ پاشم چه کاری بکنم؟ با خودت میگی کاش بیدار نمی شدی، سعی میکنی دوباره بخوابی اما نمیشه، بعد 50 دقیقه کلنجار رفتن با خودت میبینی تاریک شده خونه پا میشی برق روشن میکنی، نمیدونی بعدش باید چی کار کنی، از رو عادت میری سمت دست شویی، بعد میای بیرون مثل همیشه دلت میخواد یه چیزی بخوری نگاه میکنی یخچال رو چیزی نیست، مثل همیشه چای دم میکنی، میشینی رو صندلی تو اشپزخونه تا دم بکشه، دم که کشید یه لیوان چای واسه خودت میریزی و ناخوداگاه میری سمت اتاق و پشت کامپیوتر میشی، میبینی خونه سوت و کوره، یه اهنگ میزاری، دلت میخواد حرفاتو به کسی بگی، دوست داری حرف بزنی، یکم که فکر میکنی میبینی کسی اطرافت نیست، میای داخل وبلاگت و شروع میکنی به نوشتن و مشغول چای خوردن میشی، وقتی اخر نوشته هات میرسه متوجه تلخی چای تو دهنت میشی، میری یه چای دیگه میریزی و میای دوباره میشینی پای وبلاگ، متوجه میشی یک ساعته یه اهنگ داره تکرار میشه ...

+ چه قد این روزا مسخره اس

+ دلم کلی دوست میخواد

+ دلم یکم تنوع میخواد، یکم چیزای جدید، اتفاق های جدید

+ پسر خالم امروز داره نصیحتم میکنه این قد وسواس نداشته باش، میگم ندارم، میگه استعدادشو داری

+ بعضی حس ها رو نمیشه بیان کرد

+ هنوزم هر روز سر میزنم ببینم کارت اهدا عضو ارسال کردن یا نه

.

.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 21:48 نويسنده |
پری شب از جنگل برگشتم، نمیخواستم وقتی گرفته ام پست بزارم ولی صبر کردم دیدم خوب بشو نیستم

امسال مثل سال های پیش نبود، خوش نگذشت خیلی

خدا هوا مون رو داشت، مگر نه الان اینجا نبودم که بنویسم، داخل جنگل تو سراشیبی ترمز خالی کرد پیکان وانت، همه چی در عرض یه لحظه اتفاق افتاد، شاد و خوشحال در حال تمشک خوردن و شوخی کردن، 20 ثانیه بعد ماشین چپ شده و یکی کامل زیر ماشین و هر لحظه احتمال اتیش گرفتن . مصطفی پسر داییم ( 15 سالشه ) زیر ماشین بود و فقط پاهاش بیرون بود، فکر نمیکردیم زنده مونده باشه، وقتی زور زدیم ماشینو یکم بلند کردیم دیدیم با چشم های درشت و از حدقه بیرون زده و شوکه شده وصورت پر خون به ما نگاه میکنه، در اوردیم از زیر ماشین و سری فاصله گرفتیم. خدا هواشو داشت، دقیقا قسمتی که اب باران شسته بود و یکم گود بود افتاده بود و باعث شده بود کمترضرب ببینه ( در واقع ضرب دیده بود، باید بگم شانس اورده بود له نشد ) مهره چهارم کمرش شکسته بود و نزدیک بود قطع نخا بشه( عمل کردن بهتره یکم حالش ). اگر چپ نمی کردیم ته دره بودیم

خدایا شکرت

+ سبک شدم نوشتم

+ بعضی وقتا ادم گرفته و ساکت میشینه یه گوشه و فقط دلش میخواد یکی باشه و باهاش حرف بزنه

+ یه چند وقتی هست دور شدم از خودم

+ میدونم خیلی وقته حال دوستامو نپرسیدم و سر نزدم، ولی به یادشون هستم همیشه

+ داخل جنگل بودن یعنی اینکه حتی با صابون گلنار هم شده سرتو بشوری

+ نا شناس  نمتونم اینجا بگم یه ادرس یزار

+زندگی یعنی خوردن یه هندونه داخل سایه بعد از جمع کردن لوبیا از داخل زمین تو افتاب با خستگی

+ صبحانه یعنی یه چای اتیشی با نونی که با زغال گرم کردنی و بوی اتیش ودود و خنکی صبح، داخل ایوان تو جنگل

+ یه روزی دوستامو میبرم اونجا

+ خوبم

.

.

.

+ تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 17:23 نويسنده |
+ نهایت استفاده رو کردم از دور هم بودن، خواهرمو دامادمون رفتن( دلم تنگ میشه واسشون )

+ مامان و بابا دوباره رفتن شهرستان، مثل همیشه تنهایی سر میکنم، الانم تازه نیمرو خوردم( 3:00 ) اومدم اینجا

+ بعد مدت ها یه سر با ارشیو اهنگای قدیمیم زدم گوش میدم

پنجره اتاق بازه و باد خنکی میاد، یاد کودکیام میوفتم که تو حیاط داخل پشه بند میخوابیدیم ( هنوزم میتونم خنکی ملافه ای که زیرم بود و دوست داشتم هی خودمو بهش بکشم خنک بشم یادمه )

+ چند شب پیش میخواستم برم  جایی، سر چهاراه خونه منتظر تاکسی بودم ، یه ماشین نگه داشت گفتم چهارراه ... و در همین حال احساس کردم طرفمو میشناسم وقتی گفت نه تا اونجا نمیرم از صداش دیگه کاملا  فهمیدم که مشناسمش، فهمیدم این صدایی که ارامش میده بهم رو قبلا شنیدم، یادم اومد که معلمم بوده ولی نمیدونم چه مقطعی و معلم چی، فقط میدونستم دوسش دارم، در همین چند ثانیه که همه این فکرا تو ذهنم اومد، وقتی که رفت با خودم گفتم کاش سوار میشدم حداقل نصف مسیر رو باهاش میرفتم و به صدای لذت بخشش گوش میکردم، ارزششو داشت که بخاطرش نصف مسیرو پیاده برم

+ چند وقته داشتم فک میکردم اگه یه روزی ازدواج کردم خانوم اینده ام رو چی صدا کنم به این نتیجه رسیدم  بانو  صدا کنم :) ( دیوونه هم خودتونین :D )

+ شاید چند روز دیگه برم جنگل

+ اره هستم

+ دلم میخواد چیز های جدید تجربه کنم

+ گوشیمو سیخ کردم رام دیگه نصب کردم براش بهتر شد

.

.

.

+ تاريخ جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 4:38 نويسنده |
یکم درگیرم میام مینویسم ، معذرت سر نمیزنم و خبر نمیگیرم از کسی

+هر کسی دوست داشت هستم تو وایبر و لاین

+چرا پاک کردی وبلاگتو

+گوشیم اگه درست شد ایشالا فردا شب پست میزارم

+چه قد خوبه الان مثل قبل خانوداه دور هم جمعیم

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 1:32 نويسنده |
همه چی خوب بود تا اینکه یه چیزی شنیدم و دوباره دلم لرزید، دست خودم نیست ولی باید بزارم کنار. نمیدونم حساسیت بزارم اسمشو یا حسادت

میدونم الان حالم خوب نیست و همه اش به چیزای منفی فکر میکنم، شاید مثل همیشه بتونم برم بخوابم به امید اینکه بعدش شاید درست بشه همه چی، ولی این دفعه ترجیح دادم بنویسم، گرچه من اصلا یا ندارم هنری و با کلمات زیبا حسمو بیان کنم، نمیخوام الکی هم کلاس بزارم، من همینم

دلم میخواد یه هم صحبت بود الان، میشستم از صب تا شب حرف میزدم،

بعضی وقتا ادم وقتی از دست میده چیزی رو به ارزش واقعیش پی میبره، مثل زمانی که محمد طه کوچیک بود و میشد باهاش کلی درد و دل کرد بدون اینکه به کسی چیزی بگه، ولی الان بزرگ تر شده و میتونه حرف ها رو تکرار کنه

+ می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم شاید خواب دیده ام.. خواب بوده ام.. اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست

+یکی از خصوصیات خوب یا بد من اینه که خیلی صمیمی برخورد میکنم، و طرف فک میکنه خبریه، گرچه اینطور نیست

+ نمیدونم چرا همه از فامیل بگیر تا دوستان فک میکنن من با کسی دوستم و اطرافم شلوغه

+از شغلوغی بدم میاد، واسه همین تو شبکه های اجتماعی اصلا فعال نیستم فقط میخونم مطالب بقیه رو

+یه وقتایی یه سری فکر های احمقانه میزنه به سرم

+ یه ادررس بزار

+ یه دفه به سرم زد تمام چیزایی که الان نوشتمو پاک کنم ولی با خودم گفتم چه فرقی میکنه باشه نباشه، کسی نمیخونه

+ یه زمانی فک میکردم چون دست چپ هستم ادم موفقی میشم، ولی بعدا فهمیدم چون تعداد دست چپ ها کمه میگفتن. ولی الان تازه فهمیدم ادم موفقی میشم چون میتونم و میخوام و ایمان دارم به هستی

+گفتنی ها کم نیست منو تو کم گفتیم

کامه ها عاجزن از گفتن بعضی حس ها

+ تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 15:42 نويسنده |
خیلی اتفاق ها افتاد این چند وقت که چیزی ننوشتم

بعد چند روز از مسافرت برگشتن مامان و بابا و همچنین خواهرم و داماد گلمون( خیلی دلم براشون تنگ شده بود )

تقریبا ده روزی مجردی سر کردم، تقریبا همش تو خونه بودم این مدت.

مامان 2 تا مرغ واسم ریز کرده بود تو مواد خوابونده بود، منم یاد نداشتم درست کنم خراب شد ریختم

نمیدونم چرا اخرین دلم نمیاد بخوابم، حالا این بماند که خوابم بهم ریخته حسابی. 2 روز نخوابیده بود، دوستم پیشم بود، من خوابیدم رو مبل وقتی خواب بودم دوستم رفت بیرون منم حسابی خسته و غرق خواب، دوستم یه 45 دقیقه پشت در مونده بود رفته بود پارک نشسته بود. حالا این بماند که گوشیم 30 سانت بیشتر باهام فاصله نداشت و صداش تا اخر بلند بود و چندین میس کال از دوستم که پیشت در مونده بود داشتم، خلاصه اش رو بخوام بگم اونجای دوستمو پاره شد یا بهتره بگم پاره کردم :D

+بعضی وقتا کتک خوردن خیلی لذت بخشه، در واقع بیشتر بر میگرده به اینکه از دست کی کتک میخوری

+بعضی وقتا باید بی دلیل شاد بود، خندید، بعضی وقتا میزنم به در دیوونگی

+بعضی وقتا نیاز کسی پیشت باشه، بعضی وقتا دو نفره بودن خیلی حال میده، بعضی وقتا ادم نیاز به هم صحبت داره، بعضی وقتا ادم به یک نفر پایه نیاز داره، مثل وقتی که عرفان میگه بریم بیرون و میکم بریم، بی برنامه میزنیم میریم سمت شاندیز با کلی اهنگ خاطره انگیز و کلی حرف

+بعضی اهنگ ها رو وقتی گوش میدی ناخوداگاه چشمات پر اشک میشه و خودتم دلیلشو نمیدونی،

+کم کم هوا داره روشن میشه عاشق این لحظه ام، عاشق اون نسیم خنکش، عاشق اون خروس که بعضی وقتا صداش میاد

+مینویسم اون متن ها رو فقط دنبالشم ببینم کل کتابشو پیدا میکنم تو نت

+کلی حرف دارم ولی بقیه اش بعدا

فقط اینکه دوستون دارم تک تک کسایی که تو زندگیم هستن

+ تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 5:45 نويسنده |
دیشب خواب های جالبی دیدم و عجب خوابم برد تا 5 بعد ظهر بدون اینکه لحظه ای بیدار بشم

پسورد اسمی که گفته بودی خوشت میاد و دوست داشتی اسمت اون باشه :)

اگه متوجه نشدی برو تو یاهو


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 19:29 نويسنده |

تولدت مبارک ساناز ، ایشالا همیشه خوب و خوش باشی، ایشالا این سال پر از اتفاق های خوب برات بیوفته ..

.

.

+ نشستم چند روز اخر رو واسه کنکور میخونم

+مامان و بابا جمعه میرن مسافرت ولی من نمیرم چون میدونم خوش نمیگذره

+جواب نظراتو میدم بعدا

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 1:25 نويسنده |