خیلی وقته چیزی ننوشتم اینجا، دلم هواشو کرد

همیشه مینوشتم تا خالی بشم ولی با این حال دوست داشتم گسی حرفامو میخوند

حس خوبی میده بلاگفا و اینجا بهم، کلی خاطره داره، کلی ذوست. گرچه دیگه دوستا همه رفتن ولی به یاد همشون هستم

این روزا میگذره،خوب یا بدشو کار ندارم ولی بخوبی استفاده میکنم ازش

میخوام دفتر خاطرات بگیرم حرفامو هر روز اونجا بنویس، درواقع احتمالا دیگه اینجا اپ نکنم به این زودی ها

همیشه از این بدم میومد یکی بدون هیچ نشونی یا راه ارتباطی غیبش بزنه، واسه همین نمیخوام بی نشون باشین ازم ، این تلگرامم اگر کسی میخاست: younes_dld

موفق باشین

دوستون دارم 

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:35 نويسنده |
:(

دلم گرفته از همه از خودم

دلم کلی حرف داره ولی حال نوشتن ندارم

ترجیح میدم برم رو تخت دراز بکشمو یه چند قطره اشک بریزم تا خوابم ببره

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:51 نويسنده |
خوبم

چه دیر میگذره شب ها، مخصوصا امشب

الان 22:45

یه ساعت پیش یه کوچولو اشک ریختم جاتون خای چسبید :) . رو صندلی پی سی بودم سرمو گذاشته بودم رو کمد بغل به سقف نگاه میکردمو  و به اهنگ گوش میکردم. یه لحظه دیدم گونه هام داره خیس میشه. چشامو بستمو و از لیز خوردن قطره رو گونه و تحریک شدن پوست و اون حس خنکی که قطره تو مسیر خودش باقی میذاشت لذت میبردم

نمیدونم چرا دلم هوس کادو کرد واسه ولنتاین. واسه همین خودمو مهمون یه قوری چای کردمو 2 تا شکلات هدیه دادم به خودم

http://s5.picofile.com/file/8113314626/IMG_20140213_223757.jpg

شکرت 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:10 نويسنده |
الان ساعت 22:45

خوبم ( فقط الان دلم گرفته )

بی دلیل دلم گریه میخواد، شایدم دلیل داشته باشه

مثل 2 روز پیش که وقتی مشغول کار بودم یه دفعه دیدم ی ماه دیگه عید و دلم هوس گریه کرد ( یه سال دیگه هم گذشت به همین راحتی و من مثل سال های پیش هنوز تنها، پشت کامپیوتر با یه اهنگ)

کلی حرف دارم، دلم میخواست یکی بود تا صب یه سره حرف میزدیم ولی... مجبورم بیام اینجا تو دنیای مجازی واسه کسایی که نخونده میان میگن وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن بنویسم

ساعت شده 11، فعلا 15 دقیقه گذشت

حیف مامانم هی میاد و میره و مجبورم خودمو نگه دارم اشک نریزم

کم کم دارم احساس گشنگی میکنم ولی به اینکه چیزی دم دست نیست غیر تخم مرغ ترجیح میدم گشنم بمونه چون همین دیروز 6 تا خوردم

امروز دوستام میگفتن استاد حالتو میپرسید میگفت کجاست...

حال نوشتن ندارم

ترجیح میدم برم رو تخت دراز بکشمو به سقف نگاه کنم و حرفامو تو ذهنم مرور کنم

شکرت


الان 1:35

رفتم دراز کشیدم حوصله ام سر رفت، دیدم تو دنیا واقعی تنها ترم گفتم بیام همینجا

هه دیگه گشنگی فشار اورد رفتم 2 تا نیرو خوردم 

از بیکاری رفتم کنجد تف دادم اوردم کجند میخورم

دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزایی که پشت کنکور بودم تو اصفهان درس میخوندم با پسر خالم. چه قد تو اون چند ماه که با پسر خالم درس میخوندیم بهش وابسته شده بودم وعادت کرده بودیم به شرایط

بعد اینکه رفت من تنها شدم و درسو کم کم گذاشتم کنار

موقعی پسر خالم داشت بر میگشت مشهد که کنکورشو بده من بغضم گرفته بود خودمو کنترل میکردم

یادش بخیر صب ها با اسپری اب همو بیدار میکردیم گرچه همیشه من بیدار میشدم و اونو بیدار میکردم

یا اینکه پسر خالمو سر سیخ کردم که شبا بریم بدویم. اون اولین شبی که رفتیم بدویم یه مسیر طولانی رو قرار شد بدویم ، اون قد دویدیم که از اخر پسر خالم گفت من خسته شدم نمیتونم و منم گفتم اره منم دارم بالا میارم فشارم افتاده. تو اوج نفس نفس زدن کلی خندیدیم به که جفتمون به هوای هم دیگه بودیم تا یکیمون بگه بس

یادش بخیر اون شبایی که با هم میرفتیم غذای ظهر رو گرم میکردیم می شستیم دور اون میز ناهار خوری کوچیکه و با گوشیم اهنگ میذاشتم و حرف میزدیم و میخوردیم

یا اون شیشلیکی که پسر خالم درست کرد

واااای اون شب: قرار بود واسه دامادمون تولد بگیریم فرداش بعد روز وقتی دامادمون سر کار بود کلی بادکنک باد کردیم گذاشتیم تو گلخانه که دید نداشت اصلا بعد شبش من زود تر رفتم دراز کشیدم سر جام که بخوابم. پسر خاله و خواهرمو دامادمون  تی وی میدیدن. ساعت های 11 شب بود که یه بادکنک ترکید. صدای نیشخند های خواهرمو پسر خالم میومد، منم تو رخت خواب تو اتاق میخندیدم.دامادمون گفت صدا چی بود، خواهرمو پسر خالم طبیعیش کردن با اون نیشخنداشون. تا هوز نیشخند ها و سوال دامادمون تموم نشده بود بادکنک دومی ترکید. دیگه نیشخند های خواهرمو پسر خالم قه قهه شد، منم فک کردم قضیه تابلو شد دیگه واسه همین منم که مثلا خوابیده بودم تا اون موقع پاشدم رفتم وسط حال پخش زمین شدمو خندیدن. ولی هنوز دامادمون نفهمیده بود صدا چیه، پا شو رفت سمت گلخانه پرده رو زد کنار که درو باز کنه یه صدا از اشپزخونه اومد و برگشت رفت اشپزخونه و بخیر گذشتو لو نرفت قضیه تا اینکه فرداش کلی سورایز شد...

هـــــــــــی عجب روزایی بود

ساعت شد 2:20

:)

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:24 نويسنده |
این روزا خوبه میگذره بی هیچ برنامه

فعلا که خوب داره پیش میره ( ولی از این خوب بودن میترسم )

وقتی اینا شروع کرد برف اومدن از بس خوشحال شدم ز زدم دوستم خبر بدم، در همین حین لباسم که رو بخاری به فاصله 1 متریم بود سوخت اصلا متوجه نشدم. بردم انداختم تو تراس بده 2 دقیقه هنوز داشت میسوخت

اینم عکسش:

http://s5.picofile.com/file/8111925668/IMG_20140131_155635.jpg

خیلی حرف دارم ولی این اهنگ حرفای دلمو میزنه

خیلی قشنگه

ابی: اهنگ باور کن


باور کن صدامو باور کن

 

صدایی که تلخ و خسته ست

  

باور کن قلبمو باور کن

  

قلبی که کوهه اما شکسته ست

  

باور کن دستم و باور کن

 

که ساقه ی نوازشه

  

باور کن چشم منو باور کن

  

که یک قصیده خواهشه

  

وسوسه ی عاشق شدن

  

التهاب لحظه هامه

  

حسرت فریاد کردنه

  

اسم کسی با صدامه

 

اسم تو هر اسمی که هست

  

مثل غزل چه عاشقانه ست

  

پر وسوسه مثل سفر

 

مثل قربت صادقانه ست

  

باور کن اسممو باور کن

  

من فصل بارون و برگم

 

مترود باغ و گل و شبنم

  

درختم درخت خشکی تو دست تگرگم

  

باور کن همیشه باور کن

  

که من به عشق صادقم

 

باور کن حرف منو باور کن

  

که من همیشه عاشقم


+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:13 نويسنده |
این روزا میگذره گرچه خیلی خوب نیست ولی خودمو زدم به اون راه

هنوزم در تلاش واسه عوض کردن خودم ( فعلا بد پیش نرفته )

با اتفاق های کوچیک زندگی میکنم

مثلا وقتی که بیخیال  پروژه پایان ترم شدم  شب بارون اومد و تنها انگیزم از انجام کار بارونی بود که میومد. پنجره اتاقو باز کردم تا ته،  تا صب بیدار موندم مشغول کار شدم

بعضی وقتا دلم میخواد واسه کسی اهمیت داشتم

به امید روز های بهتر

دوستون دارم

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:3 نويسنده |
الان ساعت 2:01

اوضاع این روزا خوب نیست ولی خوبش میکنم

به اون 4 واحد که افتادم 2 واحد دیگه هم اضافه شد.فعلا 6 واحد افتادم

اوضاع نمرات افتضاح: 9   9.75   6( احتمالا با 9 بندازه )   10.25   16

در کل احتملال مشروطی خیلی بالاس. البته فرقی هم نمیکنه مشروط بشم یا نه چون همینجوریش الان 5 ترمه شدم.از اونجا که دانشگاه خودمون ورودی بهمن قبول نمیکنه در نتیجه یه سال دیگه از زندگی عقب افتادم

ولی بیخیال دیگه اب از سر گذشته

امروز تولد یکی از بچه های دانشگاه بود. گرچه حالم خوب نبود ولی رفتم چون میخوام عوض کنم خودمو

در کل خوش گذشت

وقتی دوستای صمیمی دانشگات میخوان بپیچوننت دیگه از بقیه چه امیدی هست؟!

وقتی قرار بریم عکاسی و دوستام منتظر من هستن. ز میزنن میگن فلانی و فلانی رفتن خونه کار واسشون پیش اومد، من فقط موندم سر قرار، برنامه کنسل شد نیا. بعد میگی حالا راه افتادم بزار حداقل میام ببینمت، بعد چند مین که میبینن من دارم میام سمتشون دوباره ز میزنن میگن بچه ها منتظرن. اون وقت تنها کاری که میتونم بکنم وقتی دیدمشون لبخند بزنم

چه ضد حال بدیه وقتی بیرونی بعد گوشیتو از جیبت در میاری نگاه میکنی 2 تا اس داری، بعد تا این حین که میخوای بری اس هارو بخونی با خودت کلی فکر میکنی کی میتونه باشه هر کی هست حتما کار مهمی هم داره که 2 تا اس داده، اون وقت میبینی 2 تا اس برای اون خریدی که از کارتت کردی اومده که مبلغ فلان کم شد  از حساب. بعدش واسه چند مین میری تو فکرو بعد با خودت میگی بیخیال و یه لبخند میزنی

الان ساعت 2:45

+ تاريخ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:43 نويسنده |
میبینی یونس؟! همین 2 ساعت پیش خوب بودی ولی الان داری گریه میکنی

خودتم نمیدونی چته با لبخند روی لب گریه میکنی

ببین یونس، عزیز دل هیچکی، بیخیال، یه کوچلو گریه کن سبک شی، فقط یکما!

اینقد حساس نباش چرا اینجوری هستی تو

بخند

+چشم یونس نه ببخشید چشم اقای ...ار

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 2:5 نويسنده |
یه مدت مشغول امتحانا بودم

تا الان 4 واحد افتادم، خدا بزرگه...

رو خوبی بود امروز کنار دوستام

هنوز در تلاشم واسه عوض شدن. فعلا که بدک نبوده جز 2 دفعه که نتونستم جلو خودمو بگیرم و زود بیام از خودم بیرون. ولی درک کل سعی میکنم تو خودم نرم یا اگه رفتم به پاییز سال بعد نکشه

یه حس عجیبی ته قلبمه، خودمم دقیقا نمیدونم چی

دمش گرم خدایی دنیایی عجیبیه این دنیا

وضعیت الانمم که مثل همیشه س دیگه: یه لیوان چای جلوم یه پتو مسافرتی روم. 2 تا لیوان چای خوردم الان میخوام برم سومی رو بریزم. ولی کم کم باید سعی کنم کمتر چای بخورم، جاشو با نوشیدنیه گرم دیگه عوض کنم

به سلامتیه بعضیا، لیوان سوم هم میخوریم ( تو دلت میگی طرف دیوونه ست )

دوستون دارم ( گرچه مخاطبی نداره اینجا و کسی نمیخونه اینجا رو)

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 0:58 نويسنده |
همیشه وقتی که سعی میکنی خوب باشی یه اتفاق باید بیوفته که برینه به حال

همیشه وقتی میخوای درس بخونی باید یه اتفاقی بی یوفته که اعصابتو خورد کنه

بعضی وقتا ادم ته دلش خای میشه از یه سری اتفاق ها و نمیدونه چی بگه

بعضی وقتا ریده میشه به باور های ادم

بعضی وقتا ادم خسته میشه از تن

بعضی وقتا باید رید به این زندگی

:(

+ تاريخ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت 11:0 نويسنده |