الان گیجم، هنگم، سردم و ساکت

مشروط شدم این ترم، در واقع بزا خلاصه کنم تموم حرفامو سرباز شدم

نمیدونم نگران کدوم یکی از چیز های اطرافم باشم، فعلا بیشتر از همه نگران پدر مادرمم

اومدم اینجا بنویسم خالی شم ولی خیره به مانیتور موندم

شاید مجبور بشم برم سر کاری

هیچ وقت نتونستم احساسمو درست بیان کنم، همین طوره که نتوستم هم صحبت خوبی برای کسی باشم..

گرچه حرفامو کسی نمیخونه ولی مینوسم سبک شم

ته دلم خالیه ی خالیه، با هر نفس کشیدن احساس میشه

معمولا وقتی اینجوری میشم میرم میخوابم تا شاید حالم بهتر شه ولی الان که تازه از خواب شب بلند شدم چه جوری بخواب بزنم خودمو

بازم حرفامو واسه کسایی نوشتم که اصلا نمیخونن

.

.

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 12:22 نويسنده |
خوبم...

دارم میگذرونم، در واقع فقط میگذرونم

اندیشه اسلامی 11  دانش خانواده 14

سه تا درس رو نرفتم سر جلسه اگه نتونم حذف پزشکی کنم معدلم میاد زیر 10 و 2تا مشروطی حساب میشه و از دانشگاه اخراج میشم

و من همچنان بیخیال امتحان فردا

2 هفته دیگه میرم اصفهان

روز های کلافه کننده ای

کلا اشتها ندارم این روزا، یا بدون سحری روزه میگیرم یا یک ساعت بعد افطار میرم چیزی میخورم

.

.

.

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 2:57 نويسنده |
نمیدونم بگم خوبم یا نه ولی سعی میکنم خوب باشم

بخاطر فراموش کردن یه چیزایی دوباره به سمت چیزی که میدونستم اعتیاد داره رفتم..

روزی حداقل 10 ساعت بازی انلاین میکنم، میدونم به جایی نمیرسم با بازی کردن ولی مهم اینه حواسمو پرت میکنه... 

الان دلم یکم پره، دلم می خواست یکی بود به قر زدنام گوش میکرد، یکی بود باهاش بحث می کردم

شرایط جسمیم یکم داره بد تر میشه این روزا: کم خونیم احساس میکنم بیش از حد شده، چند روز پیش ماهیچه پام بدجور گرفت هر کار کردم ول نکرد، بیخیالش شدم و تکیه دادم به تخت و شروع کردم به خندیدن

چشمام ضعیف تر شده، در حدی که راحت احساس میکنم

نمیدونم چه ویتامینی کم شده که کل پوست کف دستم خشکه میزنه و یه لایه برداشته میشه

الانم زانو درد دارم شدید

میدونم اینا بخاطر چیه ولی چه کار کنم من :(

یه سری از مشکلاتم نمیتونم بگم اینجا..

ترجیح میدم دستمو بزارم زیر چونه ام و به مانیتور خیره بشم تو ذهنم حرف بزنم با خودم..

خوبم...

.

.

.

+ تاريخ دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 23:14 نويسنده |
اومدم درباره پدر عروسمون بنویسم: همین چند دقیقه پیش خبر فوتش رسید

اخرین بار هفته پیش تولد عروسمون دیدم.

بعضی ادما از ظاهرشون پاکی میباره حتی اگه یک کلام هم باهاش صحبت نکرده باشی

بخاطر مریضی.. اسمشو یادم نیست همون که سیستم عصبی بدن کم کم از کار میوفته فوت کرد

همون کسی بود که میگفتم احساس  گناه میکنم وقتی حرف میزدن متوجه نمیشم بخاطر تکلم

هفته پیش که حرم بودم طبق همیشه برای تمام کسانی که تو زندگیم هستن تک تک دعا میکردم، به این بزرگوار رسیدم نمیدونستم چه دعایی بکنم، چون امکان بهبودی نبود و از جهت دیگه هم عذاب میکشید، فقط واگذار کردم به خود خدا

خدایا به خانوده اش صبر بده

روحش شاد

( نیاز نیست تسلیت بگین، فقط خواستم حرف های دلمو گفته باشم )

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 23:14 نويسنده |
دل ست دیگه، گاهی میگیرد

مثل بیشتر وقتا وقتی پای کامپیوترم و دلم میگیره رفتم چای بریزم بخورم که سماور رو تازه اب کرده بودن

دلم میخواست اهنگ با صدای بلند گوش کنم در نتیجه هدفون داغونمو برداشتم و گذاشتم رو گوشام، هدفونی که اگه یه سانت سرت تکون بخوره صدا قطع میشه و نیم ساعت باز باید با سیمش ور رفت تا صدا بیاد

تـمام عمر رد شدم ازت ببین کجا شدم اسیر تـــو...     منو به حال من رها نکن

بعضی اهنگ ها وسوسه میکنن ادمو که بغضشو بترکونه و دلشم نمیاد قطع کنه اهنگو

زندگی اینو گفته باشم من خرفت تر از اون چیزیم که فک میکنی..

اهنگ دیوونه شو تی ام بکس رو گذاشتم ولوم تا ته... بیخیال همه چی.. به هستی اعتماد میکنم..

هنوز امتحانات شروع نشده یه درس 2 واحدی حذف شدم، در واقع فردا میرم که حذف کنم، مجبورم

کارت اهدای عضو هنوز نیومده، شاید اون قد که پیگیر بودم واسه گواهینامه نبودم. حتی میدونم بیشتر از کارت گواهینامه خوشحالم میکنه

دوستون دارم..

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 0:52 نويسنده |
روزا داره میگذره، خوب یا بد

این چند روز تعطیلی یکم افسرده و گرفته شدم، ولی سعی کردم خیلی نشه

از سه شنبه شب که یک ساندویج خوردم فرداش غذا نخوردم کلا (به دلایلی) پنجشنبه یکم بیحال بودم، اومدم ناهار کباب بخورم  که یه دونه خوردم و میل نداشتم دیگه، یه ساعت بعد همون یه دونه کباب هم بالا اوردم :| . مسموم شده بودم و تب و لرز داشتم، شبش دوباره4 تا کباب خوردم و دوباره حالت تهوع داشتم ، نصف شب خواستم بالا بیارم رفتم تو اشپزخونه نشستم با یه ظرف کنارم که همونجا نشسته خوابم برد تو اشپزخونه. امروز هم یکسره دل درد و سردردم. و الانم به شدت گشنه و ترس از خوردن چیزی. خلاصه این چند روز تعطیلی کوفتم شد چیزی نفهمیدم

خیلی اتفاق ها افتاد تو این مدت که چیزی ننوشتم...

حوصلم حسابی سر رفته و کلافه

داشتم تو کامپیوتر میچرخیدم فایل صوتی به اسم جیگر پیدا کردم: وای باران باران

یه فایل تصویری هم به اسم یکی از قشنگترین رقص های اخیر که دیدم

دارم عوض میکنم خودمو الان یکم خرفت تر شدم و با جسارت و بیخیال تر از همیشه

اوف دل درد داره میکشم ولی خوبه تنوع تو زندگی

در کل خوبم این روزا

من چیزی که بخوام از جونم تلاش میکنم براش

کلی حرف دارم ولی دل درد نمیزاره من برم یکم قدم بزنم تو خونه

راستی ترجیح میدم جف پا بیای تو شکمم

احمق ها دوستون دارم

+ تاريخ جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 22:45 نويسنده |
ساعت 23:41

اومدم بنویسم واسه خودم..

نای نوشتن ندارم.. ولی تنها راه واسه اینه که یکم سبک بشم..

ساعت 20: پیدا از فلسطین راه افتادم سمت خونه، یه پیاده رو طولانی که یه سمتش درخت و طرف دیگه نرده و رو زمین هم پر اقاقیا خشک شده..  دلم میخواست مسیر تموم نشده.. جای خوبی بود.. نور نسبتا کم.. خلوت.. همراه با بغض شدید تو گلو و احساس گرما تو چشمام... و همراه با وسوسه ی گریه... با احساس سستی و دست و پای شل که کمی میلرزید( نه بخاطر گشنگی ).. با حس دل کندن از دنیا و خالی بودن پشتت.. همراه با یه اهنگ بی کلام.. . و کوله پشتم.. حسرت یه هم صحبت تو راه..با قدم های اهسته و حس خستگی...

ساعت 21: رسیدم پارک ملت یه نیم ساعتی کنار اب نما نشستم و به صدای اب گوش کردم.. بعدش دوباره شروع کردم به قدم زدن..

 ساعت 22: هنوز هاشیه پارک ملت اهسته قدم میزدم و سرم پایین بود و همچنان اهنگ بی کلام گوش میکردم.. احساس کردم کسی داره میاد سمتم.. یه پسر هم سن و سال خودم اومد کنار یک هنزفریمو برداشت گذاشت تو گوشش و یه 15 ثانیه ای هم قدم باهام اومد و دستشو انداخت رو شونم به عنوان دلداری.. بعد 15 ثانیه که هم قدم بودم رسیدیم به یکی از نیمکت های پارک که دوستاش نشسته بودن .. دوباره خودش هنزفریمو گذاشت تو گوشم.. و من در کل این 15 ثانیه بدون هیچ واکنش خاصی و بدون نای حرف زدنی  و با یه لبخند ریز روی لبام به راهم ادامه دادم...

 میخواستم شبو بیرون بگذرونم تا یکم تنوع شه تو زندگیم ولی بخاطر مادرم رفتم خونه

ادم است دیگه، گاهی دلش میگیرد از اینکه هیچ کس بهش نه اس میده نه خبر میگیرد.. از اینکه واسه کسی اهمیت نداره.. از اینکه کسی دوسش نداره..

بعضی وقتا یه ساعت میگدری یه اس پیدا کنی تا بفرستی واسه کسی شاید جواب دهد و شاید بعدش چند تا اس دیگه بدهد و از تنهایی در بیاد، ولی بعدش وقتی میبینی طرف اصلا جواب نمی دهد و در عوض یه ساعت میری تو خودت..

وقتی اخر هفته دعا میکنی حتی ایرانسل هم شده یه اس تبلیغاتی بده و صدای گوشیت در بیاد و اندکی استرس بگیری کیه تا اینکه ببینی ایرانسل..

این روزا سایه ام تنهام گذاشته، از بقیه چه توقعی باید داشت..

+ تاريخ شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 0:43 نويسنده |
ساعت 00:20 خونه امیر با احسان

دیگه زده به سرم،  میخوام راحت صحبت کنم، راحت بنویسم..

این روزا بیخیال همه چی..  ۳ تا امتحان میان ترمو نرفتم..  یه درس ۴ واحدی رو احتمالا استاد بگه حذف کن.. ۲ تا درس رو مطمعنم میوفتم..  یکی هم 0 شدم میان ترم و یکی هم 1/5.. 

این روزا بی دلیل می خندمو شادم..  همین جور که بی دلیل شادم خیلی راحت میرم تو خودم و ساکت میشم..

بیخیال همه چی.. میشینم یه گوشه..  نگاه میکنم..  بعضی وقتا باید ساکت بود..  میشینم یه گوشه هر اتفاقی سرم میاد میگم به ت خ م م..

شاید نمیتونم با واژه حسمو،  حرفامو،  حالمو..  بگم

فعلا که زندگی داره ما رو...

شل گرفتم همه چی رو..  به قول ش ه نجفی مثل  یک زن تو تجاوز جنسی شل گرفتم تا درد کمتر شه..

نمیدونم دوست دارم برم..  پیاده راه برم..  نمیدونم به کجا میخوام برم ولی دوست دارم برم تا جایی که از خستگی بیفوتم و چیزی نفهمم.. ( چه قد خوب می شد یه هم صحبتم هم بود)

تو این دنیا ادم نمیدونه دلش به چی خوش کنه!.. فعلا که دنیا به گ و ز خوشه..

ب قول ابی، من خال از عاطفه و خشم خالی از...  گیجو مبهوت بین بودنو نبودن..  ( خالی از شهوتم باید اضافه کرد به شعر) 

نمیدونم چرا همه فک میکنن من با کسی هستم،  نمیدونم چرا فک میکنن دور من شلوغه.. 

شاید اگه کسی وارد  زندگیم میشد،  وارد تنهاییم میشد اوضاع بهتر میشد..  فعلا که خبری نیست.. 

حیف نمیشه کامل از احساساتم بگم.. 

کلی حرف دارم واسه گفتن..  کلی هم واسه نگفتن.. 

تشنه ی شنیدن اسمم هستم.. خودمم گم کردم خودمو.. یکی بگه من کی هستم..

یکم تکراری شده همه چی..  یکم بیشتر از یکم..  یکم بیشتر از اون چیزی که فک میکنین.. از تکرار متنفرم..  یکم بیشتر از اون چیزی که فک میکنین.. 

جالبه وقتی میزاری آدمهای اطرافت فک میکنن زرنگن..  چه حالی میکنن با خودشون.. ولی همه ی ما احمقیم،  هیچ وقت خیلی چیزها رو نخواهیم فهمید.. 

وقتی بعضی از مردم رو میبینم نا امید میشم، دوست دارم ببینم انگیزشون چیه.. یکم عذاب میدن آدما..  یکم بیشتر از یکم.. 

هیچ وقت هیچ کس به ارز‌ خودش تو زندگیم پی نمیبره.. 

دلم حوس یه بوس کرد..  حیف صورتم نیست صاف کردم صورتمو کسی نیست ببوسه..  حیف محمد طه نیست مگر نه به بهونه ی انجام یه کاری میگفتم بوسم کن تا بدم بهت یا انجام بدم کاری رو.. 

الان بیشتر از یه هفتس دیگه گریه نکردم،  یکم بدِ.. دیگه سنگ شدم..  دیگه ساکت تر

هنوزم امید دارم..  فقط نای حرکت دیگه نمونده برام.. 

منتظرم... 

+ تاريخ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:33 نويسنده |
ساعت 00:20

چند روزه دیگه حرفی واسه گفتن ندارم، ساکت تر از همیشم، هر کار میکنم گریم نمیگیره و این بد

+ اگه مردم واسم گریه نکنه کسی

+ اگه مردم با لباس رنگی بیاین سر خاک

+ اگه مردم رو سنگ قبرم شعر ننویسید که کسی نخوند رد بشه، درباره روزگارم بنویسید

+ اگه مردم اعضای بدم رو اهدا کنین تا هرچی که امکانش بود

+ اگه مردم  بدونید دفعه اولم نبود

+ اگه مردم بجا شیرن میشکا، شیرنی دانمارکی بدین

+ اگه مردم حلوامو زیاد شیرین نکنین چون زیاد شیرین دلمو می زد

+ اگه مردم بدونید از کسی دلخور نبوم و همه رو بخشیدم

+ اگه مردم منو ببخشید بابت کار هام

+ اگه مردم بیاد سر قبرم باهام درد و دل کنین ( خوشحال میشم بشنوم )

+ اگه مردم نمیخواد واسم قران چاپ کنین بزارین تو مسجد خاک بخوره، پولو بدین به ی مستضعف

+ اگه مردم ناراحت نشین بدونین خودم خوشحال شدم

+ اگه مردم گوشیمو هنذفریمم باهام خاک کنین

+ اگه مردم واسه عکس، یه عکس بزارین که در حال خندیدم و گوششم بجای نوار مشکی نوار خاکستری بزنین

+ اگه مردم به مردشور خونه بگین سرمو 2 با بشورن چون موهام زود چرب میشه

+ اگه مردم بدونین خیلی دلم میخواست .. بیخیال

+ اگه مردم بجای قران یه اهنگ بی کلام پخش کنین

+ اگه رفتم تو کما الکی صبر نکنین تا بهوش بیام

+...

+ تاريخ شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 1:27 نويسنده |
ساعت 22

امروز هم مثل دیروز  یکم گرفته بودم،گرفته که نه بهتره بگم تو خودم بودم فکر میکردم. بعد کلاس با جمعی از دوستان گل دانشگاه رفتیم سینما معراجی ها رو دیدیم ( بین خودمون بمونه وسط فیلم یه چند قطره ای هم یوشکی اشک ریختم تو تاریکی )

بزا برگردم یه چند روز قبل: خونه دوستم رفتم چنجشنبه تا شنبه اونجا بودم، خوب بود، یه شب نشستیم فیلم هیس رو نگاه کردیم، واقعا بعضی وقتا از مرد بودن شرمم میشه

از جمعه شب که شام خوردم چیزی نخوردم تا شنبه شب،،موقع برگشت حالم خوب نبود پیاده برگشتم که یکم قدم بزنم و فکر کنم و..  از ضعف هر چند دقیقه پام رد میکرد، اسید معده هم زد بود بالا میشد سوزشو تو گلو حس کرد، ولی من خرفت تر از این حرفام و پیاده رسوندم خونه خودمو، مثل همیشه کباب لقمه درست کردم خوردم و خوابیدم تا 10 صب فردا

امشبم که باز غیر کباب لقمه چیزی نبود واسه خوردن

در کل میگذر روزا مثل هم

الان مثل همیشه سر درد، مثل همیشه یه لیوان چای جلوم و..

الان ساعت 22:45 شد

گرچه این روزا خیلی کم خون شدم و یه سره سر دردم ولی نمیشه از چای گذشت

امروز سینما بودیم یه جمله از امام از امام صادق نوشته بود: هر کس نماز نخواد شیطان پرست است و...  جمله مصخره ای بود به نظر من، من ترجیح میدم همین شیطان پرست بمونم اگه اینطوره

قلیون رو گذاشته بودم کنار ولی الان دیگه واسم فرق نمیکنه میکشم وقتی میرم خونه دستم

خوبه خوشبختانه مشروب گرونه یکم و دم دست نیست ( حداقل واسه من ) :)

تمام امروز رو حسین پناهی گوش میکردم، به قول حسین جان کاش هیچ وقت از درخت انجیر پایین نیپمده بودم ( البته من باید بگم کاش از درخت البالو یا گلابی پایین نیومده بود :) )

نمیدونم چرا ولی دلم میخواد گریه کنم

بزا یکم شادتون کنم گرچه با حرفای بالا هم خندتتون میگیره ولی بزا از حس های خوب بگم

حس خوبه میده وقتی یه بچه رو بقل کنی و تو بغلت خوابش ببره

خیلی لذت بخشه از تشنگی از خواب پاشی و بری یه لیوان اب رو با حرص و ولع سر بکشی

خیلی لذت بخشه بعد یه روز سخت و پر کار بیای خونه بری دستشویی

یه شعار هست که همیشه با خودم میدم، هیچ چیز دستشویی خونه خود ادم نمیشه، اونم با اب گرم :)

هیچ چیز مثل حس سبکی بعد از حموم بیرون اومدن نمیشه

هیچ چیز مثل قاشق کشیدن ته هندونه نمیشه  یا اون قسمت بدون دونه ی وسط هندونه

هیچ لذتی به اون خنکی سمت صب وقتی زیر پتو هستی و برای یه لحظه پا میشی قلت میخوری نمیرسه

هیچ لذتی به این نمی رسه که بتونی یه چیز بگی و کسی رو بخندونی

ساعت 12 شد

دوستون دارم

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 0:6 نويسنده |