دیشب خواب های جالبی دیدم و عجب خوابم برد تا 5 بعد ظهر بدون اینکه لحظه ای بیدار بشم

پسورد اسمی که گفته بودی خوشت میاد و دوست داشتی اسمت اون باشه :)

اگه متوجه نشدی برو تو یاهو


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 19:29 نويسنده |

تولدت مبارک ساناز ، ایشالا همیشه خوب و خوش باشی، ایشالا این سال پر از اتفاق های خوب برات بیوفته ..

.

.

+ نشستم چند روز اخر رو واسه کنکور میخونم

+مامان و بابا جمعه میرن مسافرت ولی من نمیرم چون میدونم خوش نمیگذره

+جواب نظراتو میدم بعدا

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 1:25 نويسنده |
نمیدونی چه قد خوشحال شدم دیدم نظر گذاشتی، فکرک ردم فراموش کردی دیگه

مگر اینکه تو خوابت بیام بیای یه خبر بگیری

واقعا نمیدونی چه قد خوشحال شدم :)

نامرد هر چند وقت یه خبر بگیر

+ جالبه شب به یاد کسی باشی و بعد بری تو خوابش :)

+ تو فکرای بزرگم ( البته شاید واسه من بزرگ باشه )

+ میخوام دوباره سعی کنم خودمو تغییر بدم

+ کنکور نزدیک و من همچنان بیخیال

+ یه چند روزه زدم تو خط البوم جدید z bazi

+ الان مامانم داشت قر میزد سرم که پاشو از خونه برو بیرون یکم هوا بخوری، بر عکس همه ام من بجا اینکه بگن خونه جمع نمیشی تو

+ شکرت خدا

دوستون دارم

+ تاريخ شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 18:44 نويسنده |
یه دو سه روزی میشه از اصفهان برگشتم

نمیدونم بگم خوبم یا بد

کلی حرف دارم واسه گفتم ولی الان که اومدم بنویسم سرمو انداختم پایین  به میز نگاه میکنم

 چند روز که اصفهان بودم تو خونه بودم همش تقریبا قثط مگر واسه خرید خونه بیرون میرفتم

شب تو ماشین تو کوچه های اصفهان  دلم میگرفت

اصفهان سر سفره افطار بودیم نمیدونم چی شد خواهرم گفت گوشفیلو، یه دفعه رفتم تو خودم، نمیدونستم گوشفیل چیه قرار بود یکی واسم عکس بگیره عکسشو بفرسته.. یادته؟...

وقتی اصفهان بودم از یه طرف دوست داشتم زمان سری بگذره از طرف دیگه نه

یه پنج روز مامان و بابا رفتن شهرستان، مثل همیشه تنها تو خونه

یه بغضی تو گلموه و چشمام هم اماده باریدن، ولی نمیدونم چرا

بعضی وقتا میزنه به سر که داد بزنم دوستتمون دارم شما هایی که نمیدونید

بخاطر 0.06 مشروط شدم

دلم واسه خیلی چیزا و کسا تنگ شده

23 ام کنکور دارم ولی هنوز هیچی شروع نکردم

+خواجه امیری، لحظه

فقط چند لحظه کنارم بشین 
یه رویایه کوتاه تنها همین 
ته ارزوهایه من این شده 
ته ارزوهایه مارو ببین 
فقط چند لحظه کنارم بشین 
فقط چند لحظه به من گوش کن 
هر احساسی و غیره من تو جهان 
واسه چند لحظه فراموش کن 
برای همین چند لحظه ی عمر 
همه سهمه دنیامو از من بگیر 
فقط این یه رویا رو با من بساز 
همه ارزوهامو از من بگیر 
نگاه کن فقط با نگاه کردنت 
منو تو چه رویایی انداختی 
به هرچی ندارم ازت راضیم 
تو این زندگی رو برام ساختی 
به من فرصت هم زبونی بده 
به من که یه عمره بهت باختم 
واسه چند لحظه خرابش نکن 
بتی رو که یک عمر ازت ساختم 
فقط چند لحظه به من فکر کن 
نگو لحظه چی رو عوض میکنه 
همین چند لحظه برای یه عمر 
همه زندگیمو عوض میکنه

 

 
+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 3:53 نويسنده |
الان گیجم، هنگم، سردم و ساکت

مشروط شدم این ترم، در واقع بزا خلاصه کنم تموم حرفامو سرباز شدم

نمیدونم نگران کدوم یکی از چیز های اطرافم باشم، فعلا بیشتر از همه نگران پدر مادرمم

اومدم اینجا بنویسم خالی شم ولی خیره به مانیتور موندم

شاید مجبور بشم برم سر کاری

هیچ وقت نتونستم احساسمو درست بیان کنم، همین طوره که نتوستم هم صحبت خوبی برای کسی باشم..

گرچه حرفامو کسی نمیخونه ولی مینوسم سبک شم

ته دلم خالیه ی خالیه، با هر نفس کشیدن احساس میشه

معمولا وقتی اینجوری میشم میرم میخوابم تا شاید حالم بهتر شه ولی الان که تازه از خواب شب بلند شدم چه جوری بخواب بزنم خودمو

بازم حرفامو واسه کسایی نوشتم که اصلا نمیخونن

.

.

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 12:22 نويسنده |
خوبم...

دارم میگذرونم، در واقع فقط میگذرونم

اندیشه اسلامی 11  دانش خانواده 14

سه تا درس رو نرفتم سر جلسه اگه نتونم حذف پزشکی کنم معدلم میاد زیر 10 و 2تا مشروطی حساب میشه و از دانشگاه اخراج میشم

و من همچنان بیخیال امتحان فردا

2 هفته دیگه میرم اصفهان

روز های کلافه کننده ای

کلا اشتها ندارم این روزا، یا بدون سحری روزه میگیرم یا یک ساعت بعد افطار میرم چیزی میخورم

.

.

.

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 2:57 نويسنده |
نمیدونم بگم خوبم یا نه ولی سعی میکنم خوب باشم

بخاطر فراموش کردن یه چیزایی دوباره به سمت چیزی که میدونستم اعتیاد داره رفتم..

روزی حداقل 10 ساعت بازی انلاین میکنم، میدونم به جایی نمیرسم با بازی کردن ولی مهم اینه حواسمو پرت میکنه... 

الان دلم یکم پره، دلم می خواست یکی بود به قر زدنام گوش میکرد، یکی بود باهاش بحث می کردم

شرایط جسمیم یکم داره بد تر میشه این روزا: کم خونیم احساس میکنم بیش از حد شده، چند روز پیش ماهیچه پام بدجور گرفت هر کار کردم ول نکرد، بیخیالش شدم و تکیه دادم به تخت و شروع کردم به خندیدن

چشمام ضعیف تر شده، در حدی که راحت احساس میکنم

نمیدونم چه ویتامینی کم شده که کل پوست کف دستم خشکه میزنه و یه لایه برداشته میشه

الانم زانو درد دارم شدید

میدونم اینا بخاطر چیه ولی چه کار کنم من :(

یه سری از مشکلاتم نمیتونم بگم اینجا..

ترجیح میدم دستمو بزارم زیر چونه ام و به مانیتور خیره بشم تو ذهنم حرف بزنم با خودم..

خوبم...

.

.

.

+ تاريخ دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 23:14 نويسنده |
اومدم درباره پدر عروسمون بنویسم: همین چند دقیقه پیش خبر فوتش رسید

اخرین بار هفته پیش تولد عروسمون دیدم.

بعضی ادما از ظاهرشون پاکی میباره حتی اگه یک کلام هم باهاش صحبت نکرده باشی

بخاطر مریضی.. اسمشو یادم نیست همون که سیستم عصبی بدن کم کم از کار میوفته فوت کرد

همون کسی بود که میگفتم احساس  گناه میکنم وقتی حرف میزدن متوجه نمیشم بخاطر تکلم

هفته پیش که حرم بودم طبق همیشه برای تمام کسانی که تو زندگیم هستن تک تک دعا میکردم، به این بزرگوار رسیدم نمیدونستم چه دعایی بکنم، چون امکان بهبودی نبود و از جهت دیگه هم عذاب میکشید، فقط واگذار کردم به خود خدا

خدایا به خانوده اش صبر بده

روحش شاد

( نیاز نیست تسلیت بگین، فقط خواستم حرف های دلمو گفته باشم )

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 23:14 نويسنده |
دل ست دیگه، گاهی میگیرد

مثل بیشتر وقتا وقتی پای کامپیوترم و دلم میگیره رفتم چای بریزم بخورم که سماور رو تازه اب کرده بودن

دلم میخواست اهنگ با صدای بلند گوش کنم در نتیجه هدفون داغونمو برداشتم و گذاشتم رو گوشام، هدفونی که اگه یه سانت سرت تکون بخوره صدا قطع میشه و نیم ساعت باز باید با سیمش ور رفت تا صدا بیاد

تـمام عمر رد شدم ازت ببین کجا شدم اسیر تـــو...     منو به حال من رها نکن

بعضی اهنگ ها وسوسه میکنن ادمو که بغضشو بترکونه و دلشم نمیاد قطع کنه اهنگو

زندگی اینو گفته باشم من خرفت تر از اون چیزیم که فک میکنی..

اهنگ دیوونه شو تی ام بکس رو گذاشتم ولوم تا ته... بیخیال همه چی.. به هستی اعتماد میکنم..

هنوز امتحانات شروع نشده یه درس 2 واحدی حذف شدم، در واقع فردا میرم که حذف کنم، مجبورم

کارت اهدای عضو هنوز نیومده، شاید اون قد که پیگیر بودم واسه گواهینامه نبودم. حتی میدونم بیشتر از کارت گواهینامه خوشحالم میکنه

دوستون دارم..

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 0:52 نويسنده |
روزا داره میگذره، خوب یا بد

این چند روز تعطیلی یکم افسرده و گرفته شدم، ولی سعی کردم خیلی نشه

از سه شنبه شب که یک ساندویج خوردم فرداش غذا نخوردم کلا (به دلایلی) پنجشنبه یکم بیحال بودم، اومدم ناهار کباب بخورم  که یه دونه خوردم و میل نداشتم دیگه، یه ساعت بعد همون یه دونه کباب هم بالا اوردم :| . مسموم شده بودم و تب و لرز داشتم، شبش دوباره4 تا کباب خوردم و دوباره حالت تهوع داشتم ، نصف شب خواستم بالا بیارم رفتم تو اشپزخونه نشستم با یه ظرف کنارم که همونجا نشسته خوابم برد تو اشپزخونه. امروز هم یکسره دل درد و سردردم. و الانم به شدت گشنه و ترس از خوردن چیزی. خلاصه این چند روز تعطیلی کوفتم شد چیزی نفهمیدم

خیلی اتفاق ها افتاد تو این مدت که چیزی ننوشتم...

حوصلم حسابی سر رفته و کلافه

داشتم تو کامپیوتر میچرخیدم فایل صوتی به اسم جیگر پیدا کردم: وای باران باران

یه فایل تصویری هم به اسم یکی از قشنگترین رقص های اخیر که دیدم

دارم عوض میکنم خودمو الان یکم خرفت تر شدم و با جسارت و بیخیال تر از همیشه

اوف دل درد داره میکشم ولی خوبه تنوع تو زندگی

در کل خوبم این روزا

من چیزی که بخوام از جونم تلاش میکنم براش

کلی حرف دارم ولی دل درد نمیزاره من برم یکم قدم بزنم تو خونه

راستی ترجیح میدم جف پا بیای تو شکمم

احمق ها دوستون دارم

+ تاريخ جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 22:45 نويسنده |